Posts Tagged ‘پائولوکوئیلو’

همه ما به عشق محتاجيم

اوت 27, 2006
همه ما به عشق محتاجيم. عشق به اندازه خوردن، آشاميدن و خوابيدن بخشي از سرشت انسان است. گاهي در تنهايي به غروبي زيبا مي‌نگريم و مي‌انديشيم: "اين زيبايي چه اهميتي دارد، وقتي كسي نيست كه با ما به نظاره آن بنشيند."
در چنين مواقعي بايد از خود بپرسيم چند بار كسي از ما عشق خواسته است و ما روي برگردانده‌ايم؟ چند بار تاكنون هراسان شده‌ايم كه به كسي نزديك شويم و با اطمينان به او بگوئيم كه دوستش داريم؟
از تنهايي احتراز كن. تنهايي مانند اعتياد به خطرناكترين مخدر است. اگر غروب ديگر برايت معنايي ندارد، فروتني پيشه كن و به دنبال عشق برو. و بدان كه چونان ديگر موهبت‌هاي معنوي، هر چه بخشنده‌تر باشي، بيشتر بهره‌مند خواهي شد.
مكتوب – پائولوكوئيلو

بدون شمشير كشيدن

اوت 5, 2006
جنگجوئي از استادش پرسيد: «بهترين شمشيرزن كيست؟»
استاد گفت: «به دشت برو. صخره‌اي آنجاست. مي‌خواهم كه به صخره اهانت كني.»
شاگرد پرسيد: «چرا بايد چنين كنم؟ سنگ جوابي نخواهد داد.»
استاد گفت: «بسيار خوب. پس با شمشيرت به او حمله كن.»
شاگرد گفت: «اين كار را هم نخواهم كرد. شمشيرم خواهد شكست. و اگر با دستانم به او حمله كنم، بدون اينكه اثري بر او بگذارم، انگشتانم را مجروح خواهم كرد. اما من اين را نپرسيدم. چه كسي بهترين شمشيرزن است؟»
استاد گفت: «بهترين آن است كه مانند صخره است. بدون شمشير كشيدن ثابت مي‌كند كه هيچ‌كس نمي‌تواند بر او فائق آيد.»
مكتوب – پائولوكوئيلو

كمبود فتنه روح را ضعيف مي‌كند

آوریل 30, 2006
بين راهبان مشهور شده بود كه جوزف راهب به حدي عبادت كرده است كه بر تمام اميال نفساني‌اش غالب آمده است و ديگر لازم نيست نگران چيزي باشد.
اين كلمات به گوش يكي از فرزانگان صومعه ستا رسيد. او بعد از صرف عصرانه شاگردانش را فراخواند و به آن‌ها گفت: «شنيده‌ايد كه مي‌گويند جوزف ديگر وسوسه نفسانيي ندارد كه نيازي به غلبه كردن بر آن باشد. كمبود مبارزه، روح را ضعيف مي‌كند. بياييد از خداوند بخواهيم كه فتنه بزرگي براي جوزف بفرستد و اگ توانست در برابر آن فتنه ايستادگي كند، از خداوند فتنه‌هاي ديگري براي او بخواهيم. و بياييد دعا كنيم وقتي او به فتنه‌اي دچار مي‌شود، هرگز نگويد: «خداوندا، شيطان را از من دور نما». دعا كنيم كه در عوض بگويد: «پروردگارا، به من نيرويي عطا فرما تا بتوانم بر اين شر غالب آيم.»
مكتوب ـ پائولوكوئيلو – وحيد بهلول

يك عمل جسورانه كافي است!

آوریل 22, 2006
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيل‌ها از ترفند سادة اي استفاده مي‌كنند. زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي‌بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي‌كند نمي‌تواند خود را از بند خلاص كند. اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي‌تر از اوست در فكرش شكل مي‌گيرد. وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد، كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه‌اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد.
پاي ما نيز، همچون فيل‌ها، اغلب با رشته‌هاي ضعيف و شكننده‌اي بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده‌ايم، به خود جرئت تلاش كردن نمي‌دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي، يك عمل جسورانه كافي است.
مكتوب ـ پائولوكوئيلو ـ وحيد بهلول

در وصيتنامه خودتان را از قلم نيانداريد!

آوریل 16, 2006
آرتور روبينشتاين، نوازنده پيانو، براي رسيدن به قرار ناهار در رستوران درجه يكي در نيويورك دير كرده بود. دوستانش آهسته آهسته نگران مي‌شدند. اما سرانجام سر و كله روبينشتاين پيدا شد، در حالي كه دختر بور و جذابي با يك سوم سن خودش همراهش بود. او دوستانش را با سفارش دادن گرانقيمت‌ترين غذاي رستوران و عالي‌ترين و كمياب‌ترين شراب شگفت‌زده كرد و وقتي ناهار تمام شد، در حالي كه لبخند بر لب داشت، صورتحساب را پرداخت.
روبينشتاين گفت: «مي‌بينم كه همه متعجبيد. اما امروز من پيش وكيلم رفتم كه وصيتنامه را تنظيم كنم. مبلغ قابل توجهي براي دختر و خويشاوندانم در نظر گرفتم و رقم سخاوتمندانه‌اي هم براي خيريه كنار گذاشتم. اما ناگهان متوجه شدم كه خودم در وصيتنامه از قلم افتاده‌ام و همه چيز به ديگران رسيده است. بنابراين تصميم گرفتم كه نسبت به خودم سخاوتمندتر باشم.»
مكتوب ـ پائولوكوئيلو ـ وحيد بهلول

گريه كن!

آوریل 15, 2006
مرشد مي‌گويد:
«اگر مجبوري گريه كني، مانند كودك گريه كن.
تو زماني كودك بوده‌اي و يكي از نخستين چيزهايي كه آموخته‌اي گريستن بوده است، زيرا گريه بخشي از زندگي است. هرگز فراموش نكن كه در آشكار كردن احساساتت آزادي و اين كار، شرم‌آور نيست.
ضجه بزن. با صداي بلند هق‌هق كن و هر چه مي‌خواهي هياهو به راه بينداز، زيرا كودكان به اين شيوه مي‌گريند و آن‌ها سريع‌ترين راه به آرامش رساندن دل را مي‌دانند.
هرگز توجه كرده‌اي كه كودكان چگونه از گريه باز مي‌ايستند؟ حتماً چيزي حواس آنها را از گريه پرت كرده است و آنها را به ماجراجويي بعدي فراخوانده است.
گريه كودكان خيلي زود تمام مي‌شود.
و براي تو نيز بدين‌گونه خواهد بود، اما فقط اگر مي‌تواني مثل بچه‌ها گريه كني، دست به اين كار بزن.»
مكتوب ـ پائولوكوئيلو ـ وحيد بهلول

براي چه متحد مي‌شويم؟

آوریل 15, 2006
سالكي گفت: «مرشدان همگي مي‌گويند كه گنج معنوي در كاوشي انفرادي يافت مي‌شود. اگر چنين است، ما براي چه گرد هم آمده‌ايم؟»
مرشد پاسخ داد: «جنگل همواره از تك درخت نيرومندتر است. جنگل در خود رطوبت نگه مي‌دارد، در برابر توفان مقاومت مي‌كند و خاك را حاصلخيز نگه مي‌دارد. اين است دليل اجتماعي شما. اما آنچه درخت را توانمند مي‌سازد، ريشه‌هاي آن است و ريشه‌هاي گياه نمي‌تواند به رشد ديگري كمك كند.»
«متحد بودن براي هدفي خاص، به اين معني است كه به هر كسي اجازه بدهيم به رو خودش به هدف نزديك شود و اين راه كساني است كه مي‌خواهند با خدا در ارتباط باشند.»
مكتوب ـ پائولوكوئيلو ـ وحيد بهلول

با موقعيت‌ها چانه نزنيم

آوریل 13, 2006
در روم باستان، عده‌اي غيب‌گو با عنوان سيبيل‌ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نُه كتاب نوشتند. سپس كتاب‌ها را به تيبريوس عرضه كردند. امپراتور رومي پرسيد: «بهايشان چقدر است؟»
سيبيل‌ها گفتند: «يكصد سكه طلا.»
تيبريوس آن‌ها را با خشم از خود راند.
سيبيل‌ها سه جلد از كتاب‌ها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:‌ «قيمت همان صد سكه است.»
تيبريوس خنديد و گفت:‌ «چرا باد براي چيزي كه شش تا و نُه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟»
سيبيل‌ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي‌مانده برگشتند و گفتند: «قيمت هنوز هم همان صد سكه است.»
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي‌توانست فقط قسمتي از آينده امپراتوريش را بخواند.
مرشد مي‌گويد: «قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيت‌ها چانه نزنيم.»
مكتوب ـ پائولوكوئيلو

چه كسي تعداد پرندگان را تعيين مي‌كند؟

آوریل 13, 2006
مرشد مي‌گويد:
«چشمانت را ببند. يا حتي با چشمان باز، دسته‌اي پرنده را در حال پرواز در ذهنت مجسم كن. حالا به من بگو چند پرنده مي‌بيني؟ پنج؟ يازده؟ شانزده؟
جواب هر چه باشد ـ و البته اين سوال مشكلي است‌ ـ نكته‌اي در اين تجربه كوچك به روشني رخ مي‌نماياند. مي‌تواني در خيالت دسته‌اي پرنده ببيني، اما تعداد اين پرندگان خارج از اختيار توست. با وجود اين، صحنه هنوز هم واضح و دقيق است. بايد پاسخي براي اين سوال وجود داشته باشد:‌ «آن كه تعداد پرندگان اين صحنه را تعيين مي‌كند كيست؟» مسلماً خودت نيستي!»
مكتوب ـ پائولوكوئيلو

آنان كه فقط به دنبال نوراند…

آوریل 9, 2006
مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:‌ «سال‌هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي‌كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي‌خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟»
پير گفت: «چگونه زندگيت را مي‌گذراني؟»
مريد گفت: «هنوز كاري نياموخته‌ام. پدر و مادرم كمكم مي‌كنند. فكر مي‌كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد.»
مرشد گفت:‌ «گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي.»
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت:‌ «چيزي نمي‌بينم. خورشيد بيناييم را متأثر كرده است.»
مراد گفت: «كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي‌كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي‌نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود.»
مكتوب ـ پائولوكوئيلو