Posts Tagged ‘شعر’

بيست و پنج دقيقه مهلت

اوت 17, 2006
ديروز ـ چهارشنبه 25 مرداد 85 ـ من و حديث بيست‌ و پنج دقيقه مهلت پيدا كرديم تا…!
به مناسبت اين روز بزرگ در زندگي‌مون، شعر زير از شل سيلوراستاين رو مي‌كوبمش اينجا:
بيست و پنج دقيقه مهلت
براي اينكه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت
براي اينكه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه مهلت براي عشق
زمان كوتاهي است…
با اين همه
من بيست و پنج دقيقه از عمرم را كنار مي‌گذارم
تا به تو فكر كنم
تو هم اگر فرصت داري
بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فكر كن!…
بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را براي همديگر پس‌انداز كنيم…
پ.ن: بعد از ديروز، امروز هم روز خوبي شد! بالاخره بعد از ماهها، كارت معافيت سربازيم به دستم رسيد.
Advertisements

عشق خودش مي‌آيد

ژوئیه 31, 2006

عشق مي‌آيد،
عشق هزاران برابر مي‌آيد،
ولي بايستي خودش بيايد، نبايستي آنرا مطالبه كني،
زيرا در اين صورت هرگز نمي‌آيد،
اگر عشق را به زور بطلبي،
آنرا مي‌كشي و از بين مي‌بري،
بنابراين ببخش.
«آشو»

قلم توتم ماست…

ژوئیه 8, 2006
قلم توتم من است،
امانت روح‌القدس من است،
وديعه‌ي مريم پاك من است،
صليب مقدس من است.

در وفاي او اسير قيصر نمي‌شوم،
زر خريد يهود نمي‌شوم.
بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم
به صليبم كشند،
به چهار ميخم كوبند،
تا او كه استوانه‌ي حياتم بوده است صليب مرگم شود،
شاهد رسالتم گردد،
گواه شهادتم باشد.
تا خدا ببيند كه به نام‌جوئي بر قلمم بالا نرفته‌ام،
تا خلق بداند كه به كام‌جوئي بر سفره‌ي گوشت حرام توتمم ننشسته‌ام،
تا زور بداند، زر بداند و تزوير بداند كه امانت خدا را فرعونيان نمي‌توانند از من گرفت،
وديعه عشق را قارونيان نمي‌توانند از من خريد،
و يادگار رسالت را بلعميان نمي‌توانند از من ربود.

هر كسي را،
هر قبيله‌اي را
توتمي است،
توتم من،
توتم قبيله من
قلم است.

قلم زبان خداست
قلم امانت آدم است
قلم وديعه عشق است

هر كسي را توتمي است
و قلم توتم ماست…

دكتر علي شريعتي

انديشيدن…

ژوئیه 3, 2006
انديشيدن
در سكوت.

آن كه مي‌انديشد
به ناچار دَم فرو مي‌بندد
اما آنگاه كه زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادت‌اش
به هزار زبان سخن خواهد گفت.

احمد شاملو

راه عشق…

مه 27, 2006
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هرگه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست
از چشم خود بپرس كه ما را كه ميكشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را بچشم پاك توان ديد چون هلال
هر ديده جاي جلوه آن ماهپاره نيست
فرصت شمر طريقه رندي كه اين نشان
چون راه گنج بر همه كس آشكار نيست
نگرفت در تو گرية حافظ بهيچ رو
حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست

ما فرياد مي‌زديم…

مه 15, 2006
الان بامداد روز دوشنبه، بيست و پنجم ارديبهشت ماه است و بر طبق قرار و مدارهاي قبلي ( 1 ، 2 ، 3 )، من بايستي ساعاتي ديگر خودم را به شعبه سوم دادگاه انقلاب رشت معرفي كنم تا شايد بتوانم از اتهام وارده به خودم كه «اقدام عليه امنيّت ملّي» است، دفاع كنم.
اما در اين فرصت ديوان استاد احمد شاملو را تورقي مي‌زدم، به شعر زيبايي برخوردم كه بي‌مناسبت نيافتمش و بد نديدم كه اينجا نقلش كنم:

ما فریاد مي‌زديم: «چراغ! چراغ!»
و ایشان در نمي‌يافتند.

سياهيِ چشمِ‌شان
سپيديِ كدري بود اسفناج‌وار
شکافته
لايه‌بر لايه‌بر
شباهت برده از جسميّتِ مغزشان.
گناهي‌شان نبود:
از جَنَمي دیگر بودند.

ادامه:
امروز آقاي قاضي تشريف نداشتن. قرار شد فردا بريم.

الفبا را باید کشت

دسامبر 16, 2004
دانش آموزانی کودن و بازیگوش

جمع گشتند و بهم می گفتند:

-که الفبا را باید کشت،

تا از این مدرسه و مشق و کتاب

حبس و آزار و عتاب،

کلی آسوده شویم.

زان میان گفت یکی شیطانتر:

که الفبا کشتن بی معنی است

باید آقای معلم را کشت.

همه فریاد زدند: «آری»

و معلم که عصب هایش

از هیاهوی کلاس

از تکاپوی معاش

از غم شش رتبة عقب مانده

وز تنفر به گروهی خر از اسب جلو رانده

سخت فرسوده و بی طاقت بود

ماجرا را که شنید

رفت و با سم قوی خود را کشت

با همان سم که در مدرسه اش

توی اشکاف اطاق شیمی

زینتی بود، نفیس

و پس از او همه دانستند

که در این مکتب پهناور آفاق گذر

زندگی هیچ الفبائی

بسته با هستی یک فرد معلم نیست.

مفتون امینی

یک با یک برابر نیست

دسامبر 15, 2004
معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد

و با آن شور

تساوی های چیزی را نشان می داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است…اینجا…

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او میگفت…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری…

و او با پوزخندی گفت: نه…

و باز هم گفت:…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد

و سکوت بود و سکوت…

در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست…

یک با یک برابر نیست…

خسرو گلسرخی

فعل مجهول

دسامبر 14, 2004
بچه ها صبحتان بخیر … سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ می لغزید

صوت ناساز آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

«ژاله» را زان میان صدا کردم

«ژاله» از درس من چه فهمیدی؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت بود

ده جواب بده کجا بودی؟

رفته بودی به عالم «هپروت»؟

خنده دختران و غرّش من

ریخت بر فرق ژاله چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

خشمگین انتقام جو گفتم

بچه ها گوش «ژاله» سنگین است

دختری طعنه زد که نه خانم

درس در گوش «ژاله» یاسین است

باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

«ژاله» آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حیرانم

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او

آنچه در آن نگاه می خواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدائی که سخت لرزان بود

«فعل مجهول» فعل آن پدریست

که دلم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیرخوار من نالید

سوخت از تاب شب برادر من

تا سحر در کنار من نالید

از غم آن دو تن دو دیده من

این یکی اشک بود و آن خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او

ناله من به ناله اش آمیخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه غم تست

تو بگو من چرا سخن گفتم

فعل مجهول فعل آن پدریست

که تو را بی گناه میسوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد.


سیمین بهبهانی

بابا دندان دارد امّا نان ندارد بخورد

دسامبر 12, 2004
بابا نان داد

بابا آب داد

در کلاسهای ابتدایی به ما دروغ گفتند

بابا نان داد!!

اگر گذرت به سفره خالی ما افتاد

آنوقت خواهی فهمید که:

«نان واژه ای سه حرفی است،

که فقط در کتابها می شود دید.

اگر بیایی،

اگر بیایی،

کف خانه اجارئیمان را

با گرسنگی زینت خواهیم داد

اگر بیایی.



؟