Archive for the ‘عشق’ Category

همه ما به عشق محتاجيم

اوت 27, 2006
همه ما به عشق محتاجيم. عشق به اندازه خوردن، آشاميدن و خوابيدن بخشي از سرشت انسان است. گاهي در تنهايي به غروبي زيبا مي‌نگريم و مي‌انديشيم: "اين زيبايي چه اهميتي دارد، وقتي كسي نيست كه با ما به نظاره آن بنشيند."
در چنين مواقعي بايد از خود بپرسيم چند بار كسي از ما عشق خواسته است و ما روي برگردانده‌ايم؟ چند بار تاكنون هراسان شده‌ايم كه به كسي نزديك شويم و با اطمينان به او بگوئيم كه دوستش داريم؟
از تنهايي احتراز كن. تنهايي مانند اعتياد به خطرناكترين مخدر است. اگر غروب ديگر برايت معنايي ندارد، فروتني پيشه كن و به دنبال عشق برو. و بدان كه چونان ديگر موهبت‌هاي معنوي، هر چه بخشنده‌تر باشي، بيشتر بهره‌مند خواهي شد.
مكتوب – پائولوكوئيلو
Advertisements

عشق خودش مي‌آيد

ژوئیه 31, 2006

عشق مي‌آيد،
عشق هزاران برابر مي‌آيد،
ولي بايستي خودش بيايد، نبايستي آنرا مطالبه كني،
زيرا در اين صورت هرگز نمي‌آيد،
اگر عشق را به زور بطلبي،
آنرا مي‌كشي و از بين مي‌بري،
بنابراين ببخش.
«آشو»

عشق آغاز است

ژوئیه 11, 2006
اين روزها خيلي درباره «عشق» مي‌شنوم و اينكه آيا در عشق گريزي هست يا نه؟ آيا مي‌توان «عاشق شد و دل نبست»؟ بايد دل بست يا نه؟! اصلاً آيا عاشق شدن خوب است؟! و…
من اين جمله دكتر شريعتي را مي‌پرستم كه مي‌فرمود: «دوست داشتن از عشق برتر است». اما در كلام امروز گويا اين دو ادغام شده‌اند و بجاي هم بكار مي‌روند و از همين رو ما قادر به درك مفهوم اين جمله نيستيم. فارغ از بازي كلمات، علاقه‌مند بودن را مراتبي است و از اين كلام به نگاه من اينگونه برمي‌آيد كه «علاقه» را مراتبي است و «عشق» و «دوست داشتن» دو انتهاي اين راه هستند. و بسته به مرتبه‌اي كه در آن قرار داريم، مي‌تواند در اين علاقه گريز باشد يا نباشد. مي‌توان در آن دل بست و دل نبست. و…
اگر علاقه‌اي كه بين دو تن وجود دارد كوركورانه باشد، نبايد زياد به دوام آن دل خوش داشت، چرا كه هنوز در ابتداي راهيم و در اين ابتدا چه بسا گريزگاه‌هايي كه مي‌توان يافت. اما اگر علاقه به تدريج از كوري به بصيرت روشن سوق يابد، بينهايت مي‌شود، غايت كلام خواهد بود و ديگر روزني در اين راه نخواهد ماند.
علاقه در ابتدا شايد از غريزه برخيزد. اينجا ارزش ماندن ندارد. ماندن طولاني مي‌تواند كثيف باشد، ولي اگر به جلوتر گام برداريم، غريزه مي‌ميرد، و علاقه از روح طلوع مي‌كند، به ملكوت مي‌پيوندد، هر روز بلندتر از ديروز مي‌شود و به اوج نزديكتر مي‌گردد.
اگر «عاشق» باشيد، مي‌توانيد دل نبنديد، مي‌توانيد شايد از طريق ميانبر «تحمل يك هفته عذاب» همه چيز را به خوابي شيرين بدل كنيد و از راه به در شويد. اما اگر «دوست داشته باشيد» ديگر به اين نمي‌انديشيد كه بايد دل بست يا نه. زبان‌تان ديگر قادر نخواهد بود از «ختم» سخن گويد، چرا كه اكنون علاقه‌تان «بي‌نهايت» است و بي‌نهايت را نهايتي نيست! حتي اگر معشوق‌تان نباشد، شما را گريزي از «دوست‌داشتن» نخواهد بود.
بسيار راه است بين «عاشق شدن» و «دوست‌داشتن»، و به اين اندك خطوط نمي‌گنجد. كسي از روز اول بر پله آخر نه ايستاد. قدم بايد از قدم برداشت تا پله‌ها تك‌تك طي شوند و به اوج نزديكتر شد. اينكه در روزهاي اول آشنايي از غريزه كمك بگيريم، كور باشيم و يا خودخواه، زشت نيست. اينكه از ترس در جا زدن اصلاً گام برنداريم، زشت است. اگر چنين كنيم، از عاشقان هم پست‌تريم! خوب كه بنگريم، مي‌بينيم كه روي پله «هيچم» ايستاده‌ايم، يعني «پوچيم»!
پوچي، «فنا»ست! و فنا، «نيستي»ست! پس اگر «هستيم» بايد «برويم» اما آهسته و پيوسته…

راه عشق…

مه 27, 2006
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هرگه كه دل به عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست
از چشم خود بپرس كه ما را كه ميكشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را بچشم پاك توان ديد چون هلال
هر ديده جاي جلوه آن ماهپاره نيست
فرصت شمر طريقه رندي كه اين نشان
چون راه گنج بر همه كس آشكار نيست
نگرفت در تو گرية حافظ بهيچ رو
حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست

زنده باد عشق…

فوریه 18, 2006
چند سالی است که ایرانیان هم جشن ولنتاین را گرامی می‌دارند و در این روز به پاسداشت عشق و دوستی، به یکدیگر هدیه می‌دهند. در این بین عده‌ای وطن دوست از میان ورق‌های کهن تاریخِ ایران زمین، سالها و شاید هم قرنها پیشتر از واقعه سِنت ولنتاین، و بوجود آمدن سُنت پسندیده ولنتاین، رسم زیبای «سپندارمذگان» را در بین ایرانیان باستان یافته‌اند. گویا بیست قرن پیش از میلاد مسیح، ایرانیان روز 29 بهمن ماه را با نام روز «سپندارمذگان» می‌شناختند، که این نام لقب زمین بود و زمین هم نماد عشق و فروتنی. و به همین مناسبت به معشوقه‌های خویش تحفه‌ای به رسم یادبود می‌دادند.
هیچ شکی نیست که تمدّن کهن ما پر است از اینگونه رسوم زیبا و دوست داشتنی. حتّی لزومی هم به جستجو در تاریخ نیست. پشت ما به چنان تمدّن عظیمی گرم است، که خودمان می‌توانیم آغازگر رسمی نوین باشیم. چه برسد به آنکه این رسم درباب متاعی بنام «عشق» باشد که خودمان به دنیا صادر کرده‌ایم.
چه فرقی میکند ولنتاین باشد یا سپندارمذگان، «زنده باد عشق»…

ولنتاین : روز عشّاق

فوریه 14, 2006

بسته‌هاي كوچك با روبانهاي قرمز رد و بدل مي‌شوند. كارتهاي مخصوص، عروسك‌هاي پشمالو و شكلات‌ها. امروز «عشق» رد و بدل مي‌شود. امروز 14 فوريه است. امروز «ولنتاين» است؛ روز «عشاق».
قبل از مسيحيت
درست است كه «ولنتاين» در ايران رسم جديدي است، اما در غرب ريشه‌اي ديرينه دارد. رومي‌هاي قديم در 15 فوريه هر سال جشن «لوپركاليا» (Lupercalia) را برگزار مي‌كردند. آنها عقيده داشتند الهه لوپركاليا، گله‌هاي چوپانان را از شر گرگان گرسنه حفظ مي‌كند. در مراسمي كه براي بزرگداشت اين الهه برگزار مي‌كردند، دختران رومي نام خود را روي برگه‌اي مي‌نوشتند و در جعبه مخصوص مي‌انداختند، پسران از داخل جعبه، اسمي بيرون مي‌كشيدند و براي يكسال با آن دختر دوست مي‌ماندند، اين دوستي معمولاً به ازدواج منجر مي‌شد.
پس از رواج مسيحيت، اين آيين خرافاتي به مراسم روز «سِنت ولنتاين» تغيير نام داد. امّا همچنان قرعه‌كشي اسم ادامه داشت.

سِنت ولنتاين، حامي عشاق
در تاريخ مسيحيت، هفت مرد با نام «سِنت ولنتاين» وجود دارند. يكي از آنها قديسي است كه در قرن سوم ميلادي و زمان پادشاهي كلاديوس دوم زندگي مي‌كرده است. وقتي كلايدوس تصميم گرفت سپاهي عظيم تشكيل دهد، عده‌اي از مردان ترجيح دادند در كنار خانواده خود باشند و از دعوت كلايدوس براي پيوستن به سپاه استقبال نكردند. اين موضوع كلايدوس را به خشم آورد به نحوي كه ازدواج را ممنوع كرد و با باطل اعلام كردن نامزدي‌ها قصد داشت دلبستگي مردان به خانواده‌هايشان را كم كند. سنت ولنتاين، اما با اين اقدام مخالف بود و آنرا غيرمنصفانه مي‌دانست به همين دليل، مخفيانه دختران و پسران را به عقد هم در مي‌آورد. كلايدوس هنگامي كه از اين موضوع با خبر شد، دستور قتل ولنتاين را صادر كرد. به اين ترتيب سنت ولنتاين روز 14 فوريه اعدام شد و دوستدارانش جسدش را در باغ كليسايي در شهر رم به خاك سپردند.
در روايتي ديگر سنت ولنتاين كه به خاطر كمك به مسيحيان به زندان افتاده بود، در آنجا عاشق دختر زندانبان مي‌شود. كلايدوس دستور اعدام او را در 14 فوريه سال 269 ميلادي صادر مي‌كند. سنت ولنتاين، پيش از اعدام شدن، نامه‌اي عاشقانه براي دختر زندانبان مي‌نويسد، با اين امضا: از طرف ولنتاين تو.
به گواهي كتاب تاريخ تمدن (اثر ويل دورانت)، سنت ولنتاين حامي عشاق بوده است. به طوري كه در سال 496، گلاسيوس، پاپ اعظم، 14 فوريه يعني روز اعدام شدن سنت ولنتاين را روز عشاق تعيين كرد و نام آنرا ولنتاين گذاشت. روزي كه پيغام‌هاي عاشقان رد و بدل مي‌شود.

سنتهاي قديمي ولنتاين
در اروپا 14 فوريه را روز جفت‌گيري پرندگان مي‌دانند. در ولز مرسوم‌ترين هديه روز ولنتاين قاشق‌هايي با نقش قلب، قفل و كليد بود. هديه‌اي با اين معني: تو قلب مرا گشوده‌اي.
در فرانسه، پسران اسم معشوقه خود را روي بازوي لباسشان مي‌نوشتند تا به همه بگويند: از حس من آگاه شويد!

ولنتاين به سبك چيني
در چين افسانه‌اي خاص وجود دارد كه نمادي از عشق است و تاريخش با روز ولنتاين يكي است.
هفتمين روز از هفتمين ماه در تقويم چيني (برابر با 14 فوريه ميلادي) به نام «Qi Qiao Jie» نامگذاري شده است. روايات زيادي در مورد اين روز وجود دارد. يكي از اين روايات مربوط به الهه بهشت و هفت دختر اوست. كه براي آبتني به زمين مي‌آمدند و در يكي از روزها گله‌داري به نام «Niu Lang» لباسهاي آنها را برمي‌دارد. الهه و هفت دختر براي پس گرفتن لباسهايشان تصميم مي‌گيرند، زيباترين دختر را كه كوچكترين هم بود نزد گله‌دار بفرستند. هنگامي كه اين دو يكديگر را مي‌بينند عاشق هم مي‌شوند. الهه بهشت به اين دو اجازه مي‌دهد سالي يكبار در هفتمين روز از هفتمين ماه تقويم چيني يكديگر را ببينند. در اين روز پرنده‌اي از بال خود پلي مي‌سازد تا دختر بهشت از آن عبور كند و به معشوق خود برسد.

ولنتاين ايراني
بسته‌هاي كوچك با روبان‌هاي قرمز رد و بدل مي‌شوند. چه فرقي مي‌كند چه روزي باشد و از كجا آمده باشد، رسم، رسم مهرورزي است. رسم، رسم عاشقي است. امروز در ايران نيز، نوبت، نوبت عاشقي است.

دوست باشید، نه عاشق

نوامبر 24, 2005
حتماً این نیایش را از زبان دکتر علی شریعتی شنیده اید که از خداوند میخواهد:
«خدایا! به هر که دوست می‌داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست‌تر می‌داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»
و در جای دیگر در تصدیق این نیایش می‌آورد: «آری، دوست داشتن از عشق برتر است، و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قلّه‌ عشقهای بلند، پائین نخواهم آورد.»
امّا آیا تاکنون از خود پرسیده‌اید که چه فرقی است بین «عاشق بودن» و «دوست داشتن»؟ و چرا «دوست داشتن» در کلام استاد معرفت از «عاشق بودن» مرتبه‌ای برتر دارد؟ بد نیست فرق این دو را از کلام خودِ شریعتی بخوانیم:

… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.
عشق در غالب دلها، در شکلها و رنگهای تقریباً مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها، برخلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارند، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.

…عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست؟ یک «خودجوشی ذاتی» است، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یکجانبه می‌ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق ـ که درد کوچکی نیست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند. و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانی» می‌شوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی‌ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیردست احساس و فهم می‌گریزد ـ و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می‌شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم می‌بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی «ایمان» در برابرشان باز می‌شود و…

…عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کَند و با خود به قله بلند اشراق می‌برد.
عشق زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌بیند و می‌یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق.
عشق بینایی می‌گیرد و دوست داشتن می‌دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هر چه بیشتر می‌نوشیم، سیراب‌تر می‌شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه‌تر. عشق هرچه دیرتر می‌پاید کهنه‌تر می‌شود و دوست داشتن نوتر.
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معضوق می‌کشاند، و دوست داشتن جاذبه‌ای است در دوست، که دوست را به دوست می‌برد.
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

پس: خدایا! هماره ما را دوست دار، و در دلمان دوستی بکار نه عشق.

دوستی ببارید تا عشق بردارید…

نوامبر 15, 2005
یکی از مولفه‌هایی که در سرنوشت ما تاثیر به سزایی دارد، افرادی هستند که در سر راه ما قرار می‌گیرند. مسیر سرنوشت ما در صورت آشنایی با آنها ممکن است با مسیری که ما از کنار آنها براحتی و بدون توجه عبور کنیم فرسنگها فاصله داشته باشد.
با فردی روبرو می‌شویم که به کمک ما نیاز دارد. او شخصی است که از ما کمی پول قرض می‌خواهد، یا می‌توانیم با اهدای کمی خون زندگیش را نجات دهیم، یا کسی است که می‌توانیم چیزی به او بیاموزیم، یا حتی شاید او طالب محبّت‌مان باشد و یا …
بسیار پیش می‌آید که قضاوتهای ما از پرداختن به این افراد جلوگیری می‌کند و وادارمان می‌کند که از کنار آنها به آسانی بگذریم.
او که حالا حالاها نمی‌تواند پولم را به من برگرداند، پس «متاسفانه همین دیروز تقریباً همین مقدار پول داشتم اما …»
این همه آدم توی این شهر است، که خیلی‌هایشان می‌روند خون می‌دهند، پس دیگر چه نیازی به خون من هست؟!…

ولی چرا وقتی می‌توانیم، نمی‌کنیم؟! شاید به این دلیل باشد که از یاد می‌بریم که همین برخوردهای ما با دیگران است که گوشه‌ای از سرنوشت‌مان را رقم می‌زند. همه می‌دانیم که برخورد صحیح کدام است. امّا چرا به این نکته توجه نمی‌کنیم که نتیجه بهتر و سرنوشت زیباتر هم در پسِ همین برخورد صحیح است؟!

نامه های عاشقانه یک پیامبر

آوریل 3, 2005
یکی از کتابهای پر طرفدار پائولوکوئلیو، کتابی است که در آن به بازنویسی و گردآوری نامه های جبران خلیل جبران به ماری هَسکل پرداخته است. در این نامه ها درونی ترین افکار جبران به ثبت رسیده است که در نوع خود جالب هستند.
یکی از قسمتهایی که برای من خیلی جالب بود، قسمتی بود که همین چند دقیقه پیش آنرا خواندم و درباره نگرش جبران از خداوندگار می باشد. بد ندیدم که شما هم آنرا بخوانید:

ادراک نوینی کم کم در من ظهور می یابد، که روز و شب با من است و در تمام گام هایم حضور دارد. گویی کم کم، دیدگانم در آفرینش خالق حضور می یابند. آفرینش را همچون یک مه، در میان کوه ها، دشت ها و دریاها می بینم. او هنوز خود را به تمامی نمی شناسد. میلیونها سال گذشته اند، و او ـ در حرکت به سوی خواسته خویش ـ می کوشد خود را بیشتر کشف کند. برای همین انسان را می آفریند.
خداوند فقط خالق انسان و زمین نیست. افزون بر آن، او داور هر آن چیزی است که در زیر خورشید رخ می دهد. خداوند به گونه ای ناب در این خواسته اولیه اش تجلی می یابد ـ که انسان و زمین بخشی از او هستند. خداوند نیرویی جنبان است، که از راه همین خواسته رشد می کند، و بدین گونه، هر آن چه بر روی زمین است، همراه با او رشد می کند.
آن خواسته سرچشمه قدرت است که همه چیز را دگرگون می کند.

این گرسنگی که این همه سال همراه من بود، میل به تشخیص موجودی فراسوی خودم بود. به شیوه های گوناگون کوشیدم، و اکنون به یگانه راه قطعی رسیده ام: از راه خدا.
روح در جستجوی خداوند است. همان گونه که هوای گرم رو به بالا دارد، و رودها به سوی دریا جاری اند. روح دو توانایی دارد: تمنای جستجو، و توانایی جنگیدن به خاطر این تمنا.
و روح هرگز راهش را گم نمی کند، همان گونه که آب به بالای کوه جاری نمی شود. برای همین، تمامی ارواح به خداوند می رسند، مهم نیست چه قدر طول بکشد.
نمک ویژگی هایش را از دست نم دهد، حتا اگر در آبهای تمامی اقیانوسها حل بشود. روح گرسنگی خود را به خداوند از دست نمی دهد؛ روح ابدی است، و روزی سیر خواهد شد.
روح هرگز جستجوی خداوند را رها نمی کند. و آن گاه که به او رسید، کشف می کند که او هم در جست و جوست.

عشق

دسامبر 4, 2004
عشق آتشی است در قلب عاشق، که میسوزد و می گدازد و هر وجود پلیدی را به خاکستر بدل می کند و فقط آنچه را که راست است، باقی می گذارد.