Archive for the ‘اجتماعی’ Category

عروسي افراد كاتوليك‌تر از پاپ

اوت 29, 2006
دوست ندارم بگم "جاي شما خالي" چون به خودم اصلاً خوش نگذشت!
راستش ديشب ما عروسي دعوت بوديم. تا حالا هر چي "عروسي" رفته بودم، معنيش سور و ساز و شيريني و شادي و اينجور چيزا بود. اما عروسي‌اي كه ديشب رفتم پر بود از مردهايي با ريش‌هاي بلند و پيرهن‌هاي يقه بسته و روي شلوار افتاده و خانوم‌هايي با چادر مشكي كه صورتشون از چشم نامحرمان پنهان بود! موزيك متن مراسم هم آهنگهاي لايت و آرومي بود كه هر از چند گاهي نواخته ميشد.
اصلاً ما نفهميديم برگزاري اين جشن چه معنايي داشت؟! اگه هزينه برگزاري اين مراسم رو صرف كارهاي ديگه مي‌كردن خيلي بهتر بود تا چنين جشني برگزار بشه، كه هيچ اتفاق خاصي توش نيافتاد! والله اين مراسم‌هاي شادي‌اي كه بمناسبت ايام عيد و ميلاد در مساجد و مهديه‌ها برگزار ميشه، شادتر و پر جنب و جوش‌تر از اينجور عروسي‌هاست. حداقل توشون دست مي‌زنند!! و چون مي‌دوني داري ميري مسجد، ديگه نمياي كراوات بزني كه همه چپ‌چپ بعنوان معاند نظام و كافر و… بهت نگاه كنن!!

كيست اين شريعتي؟

ژوئن 19, 2006
تاريخ نشان داده است كه ميان شرايط اجتماعي و تكامل انديشه روشنفكران تاثير متقابلي حكمفرماست. معمولاً يك روشنفكر حساس و صادق در يك محيط غيرانساني احساس خفگي مي‌كند و عليه نابرابري و استثمار دست به طغيان مي‌زند. او با نيروي انديشه‌اش كه از طريق سخن گفتن و نوشتن بيان مي‌شود، عليه سيستم فاسد جامعه‌اش اعلان «جهاد» مي‌كند. واضح است كه اين وظيفه چندان ساده به نظر نمي‌رسد، چرا كه متضمن رويارويي شديد ميان يك سيستم پرقدرت مادي و يك انديشه به ظاهر ضعيف است. با همه اينها، صحيفة تاريخ پرصفحة بشريت نمونه‌هاي بسياري را شاهد است كه در اين رويارويي‌ها، يك انديشه تنها، هنگامي كه قادر به بسيج توده‌ها گردد، همة سدها و موانع را از سر راه برداشته و بر بزرگترين قدرت مادي نهفته در يك انسان يا يك سيستم نيرومند، فائق مي آيد. تقريباً همة ملتها داراي يك چنين مردان بانفوذ انديشمندي درميان خود بوده‌اند. ايران با فرهنگ و تمدّن غني و باشكوه خود، انديشمنداني به جهان تقديم كرده است كه نه تنها بر ايرانيان، بلكه بر انديشه بشريت تاثير عميقي بجاي گذاشته‌اند. دكتر علي شريعتي يكي از اين روشنفكران چند بعدي است كه نامش در كنار بزرگاني چون فرانتس فانون، ژان پل سارتر، ژاك برك، گورويچ، آلبر كامو و لوئي ماسينيون كه بر قلمرو انديشه‌هاي جهانيان حاكم بوده‌اند، ثبت است.
دكتر شريعتي اساساً يك متفكر، يك معلم، يك مبلغ، و يك مبارز بود. او بعنوان محصول پاك و مؤمن عصر و زمان خود، كاشف راه و زندگي جديدي بود كه تنها به ايران محدود نمي‌شد، و به همين دليل از ديگر متفكراني كه بر افكار عمومي در ايران تاثير گذاشتند، متمايز بود. شريعتي در اوضاع اجتماعي ـ سياسي معاصر خود يك شورشگر، يك اصلاح‌طلب و يك «مجاهد» بحساب مي‌آمد، اما روحيه مخالفت و سركشي او از پوچگرايي و نيهيليسم ناشي نمي‌شد، بلكه برعكس شناخت آگاهانه مشكلات واقعي ايرانيان و بويژه نسل جوان روح شريعتي را برانگيخت. برتر و بالاتر از هرچيز، او رنج عميقي از بدبختي و سرنوشت مصيبت‌بار نوع انسان مي‌كشيد. سرمايه‌هاي او در اين مسير خوفناك ذهن فعال، ديد و برداشت تشخيص‌گرايانه، و گنجينه آگاهي و شناختي بود كه از مكاتب فكري و عملي گوناگون گردآورده بود. شگفت‌انگيز نيست كه شريعتي با برخورداري از ان مواهب و استعدادات، در سه صحنة مذهب، جامعه‌شناسي و سياست به منظور ارائه سنتزي ميان ارزشهاي سنتي و ارزشهاي جديد، ظاهر شد، و شرافت انساني و خير اجتماعي را سرلوحة اهداف نهائي خود قرار داد.
براي ارزيابي درست شخصيت و ماهيت انديشه‌هاي شريعتي، بايد نگاهي به محيط خانوادگي و اجتماعي او كه بدون شك در شكل‌گيري جريان فكري شريعتي جوان نقش برجسته‌اي داشت، بيفكنيم. او اولين نسل دانشمند تبار خود نبود، و تحت تاثير سنتهاي خانواده‌اش، بويژه پدرش محمدتقي شريعتي، قرار گرفت. پدربزرگش «آخوند حكيم» و عموي پدرش «عادل نيشابوري» از علماء و دانشمندان بسيار برجسته فقه، فلسفه و ادب بشمار مي‌آمدند. خانودان او تنها يك ملاي روضه‌خوان نبودند، بلكه مبارزان و مجاهداني فعال بودند كه در راه ايمان و وجدان بشري مبارزه كرده‌اند. پدرش «كانون نشر حقايق اسلامي» مشهد را بنيان نهاد و از مبتكرين و آغازگران جنبش نوين اسلامي بحساب مي‌آيد.
علي شريعتي در سوم آذرماه سال 1312 در مزينان، يك روستاي سنتي كوچك، كنار كوير، از توابع مشهد ديده به جهان گشود. گرچه پدرش نخستين معلم او بحساب مي‌آمد، اما او در سيستم آموزشي جديد در دبيرستانهاي ابن‌يمين و فردوسي مشهد هم تحصيل نمود، و در اين مراحل زبان عربي و فرانسه را نيز آموخت. علي با داشتن گرايش تدريس، به دانشسراي تربيت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرك مربي‌گري گرفت. بدين ترتيب در سن 18 سالگي شغل معلمي را آغاز نمود كه تا پايان عمر عاشق اين شغل بود. در ادامة تحصيلات آكادميك، در سال 1337 از دانشگاه مشهد با احراز رتبة ممتاز با مدرك ليسانس ادبيات فارغ‌التحصيل شد. عطش پايان‌ناپذير او براي كسب دانش و آگاهي بيشتر هنگامي به اوج خود رسيد كه توانست با استفاده از بورس تحصيلي، از دانشگاه سوربن پذيرش بگيرد. پنج سال بعدي اقامت او در پاريس شايد سازنده‌ترين و مهمترين دوران گسترش و تعميق دانش و ديدگاه اجتماعي و فلسفي او بحساب مي‌آمد. مطالعه انديشه‌هاي گوناگون فيلسوفان و نويسندگان جديد و علاوه بر اين همكاري شخصي‌اش با بعضي از آنها باعث شد تا به تفكر بپردازد و انديشه‌هاي جديدي از خود ابداع كند. در سال 1342، در جامعه‌شناسي و تاريخ اديان، يعني مهمترين موضوعات مورد علاقه‌اش دكتري گرفت. پس از آن او دانش و آگاهي خود را در راه تحليل مشكلات سياسي ـ اجتماعي مردم و كشورش بكار برد و راه حل جديدي ارائه داد.
علي شريعتي در دوران نوجواني دردها، غم‌ها، رنجها، بدبختي‌ها و محروميت‌هاي مستضعفين را احساس كرد و خود نيز آنها را تجربه نمود. محيط اجتماعي دوران نوجواني‌اش با بي‌سوادي، خرافات، فقر، ستم، استبداد، سلطه خارجي و استثمار آميخته بود. بي‌توجهي دولت نسبت به فقر، و ايجاد يك سيستم غيرعادلانه، تاثير عميقي بر ذهن اثرپذير او بجاي گذاشت و باعث شد نفرت عميقي نسبت به اين سيستم پيدا كند.
علي شريعتي تا دوران جواني‌اش شاهد اوضاع نابسامان دو پادشاه
لسله پهلوي بود كه اقداماتشان كشور را به جانب اسارت سوق مي‌داد و مردم ايران را از سنتهاي قومي، فرهنگي و ارزشهاي خود بيگانه مي‌كرد. تا اين زمان، در نظام رسمي ارباب و رعيتي نسلي پرورش يافته بود كه به نحو عميقي مجذوب غرب و برخي از ايدئولوژي‌هاي مسلط آن شده بود. جوانان تحصيلكرده در اثر همين گرايشات تماس خود را با مذهب قطع كرده بودند.در دهة 30، هنگامي كه شاه و دولت او در ايران برنامة اصلاحات وسيع را آغاز كردند و عمداً ايرانيان جوان و تحصيلكرده را با پيشنهاد مشاغل جديد و همكاري با سيستم، به غير مذهبي بودن، تشويق مي‌كردند، دكتر علي شريعتي با دانش و آگاهي عميقي كه از گرايشات و انديشه‌هاي جديد داشت، در جهت مخالف اين جريان گام برداشت و اسلام را محور اصلي موضوع تعاليم خود قرار داد. او از همان آغاز دوران معلمي‌اش، و نيز در زماني كه هنوز نوجواني بيش نبود، نيروي خود را در راه تبليغ منطقي، علمي و مترقي اسلام صرف كرد. اين جنبه از زندگي او با تحولاتي همراه بود كه اولين و نخستين مرحلة آن با دوران دكتر محمّد مصدق همزمان شد كه طي آن ايرانيان ناسيوناليست و ضدامپرياليست سر برافراشته و كوشش كردند برتري خود را به اثبات رسانند. علي به همراه پدرش در مشهد، فعالانه در نبرد سياسي عليه نفوذ و سلطه بيگانه درگير شد. آنها در كانون نشر حقايق اسلامي، تعاليم قرآني را تفسير مي‌نمودند و عميقاً مورد بحث و بررسي قرار مي‌دادند. علي شريعتي يكي از معلمان كانون بود و سخنراني‌ها و نوشته‌هايش توجه شديد توده‌ها و روشنفكران را جذب كرد.
به دنبال سقوط و خلع دكتر مصدق، شريعتي از پيرامون به مركز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملي به رهبري آيت‌الله سيد محمود طالقاني، مهندس مهدي بازرگان و استاد يدالله سحابي پيوست. علي شريعتي يكي از سخنگويان و فعالان آتشين اين نهضتعليه سلطه و استثمار غرب در ايران بود. فعاليتهاي بيدارگرانه‌اش باعث دستگيري او در سال 1336 و انتقال فوري‌اش به زندان قزل‌قلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.
پس از قبول شدن در بورس تحصيلي، علي شريعتي براي مدتي دست از فعاليتهاي سياسي كشيد و براي ادامه تحصيلات عاليه به فرانسه رفت. او از اين دوران براي مطالعه جدي و نيز فعاليت علني سياسي در راه احقاق حقوق بشر و آزادي دموكراتيك در ايران، بهره‌برداري خوبي كرد. وي اندكي پس از رسيدن به پاريس به گروه فعالان ايراني نظير ابراهم يزدي، ابوالحسن بني‌صدر، صادق قطب‌زاده و مصطفي چمران پيوست و در سال 1338 سازماني بنام «نهضت آزادي ايران» (بخش خارج از كشور) بنيان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شريعتي دو جبهه تحت نامهاي جبهه ملي ايران در آمريكا و جبهه ملي ايران در اروپا را تأسيس كرد. در جريان كنگرة جبهه ملي در ويس‌بادن (جمهوري آلمان فدرال) در اوت 1962، شريعتي با توجه به قدرت فكري‌ و قلمي‌اش، بعنوان سردبير روزنامه فارسي‌زبان جديدالانتشار ايراني در اروپا يعني «ايران آزاد» انتخاب شد. اولين شماره اين نشريه در 15 نوامبر 1962 منتشر گرديد. اين نشريه ديدگاههاي روشنفكران ايراني خارج و نيز واقعيتهاي مبارزات مردم ايران را منعكس مي‌كرد.
در سالهايي كه علي شريعتي در اروپا بود، بقدر كافي رژيم تهران را تحريك كرده و با خود به ضديت واداشته بود. معمولاً سياستمداري با يك چنين سابقه فعاليت ضد رژيم هرگز فكر بازگشت به ميهن را آنهم در آن زمان به ذهن خود راه نمي‌داد. در واقع هيچ‌يك از همكاران او در آن زمان به چنين كاري دست نزدند. اما دكتر شريعتي فطرت و شهامت ديگري داشت. او يك سياستمدار به تعبير ماكياوليستي آن نبود. فطرت معلمي او را برانگيخت و معتقد كرد كه در آن موقعيت، ميهن به دانش و تحصيل موفقي‌آميز دو دوره دكتري او نياز شديد دارد. بدين ترتيب وي در سال 1343 با يك سابقه پيشرفته آكادميك، و افق ذهني وسيع، پاريس را به مقصد ايران ترك كرد.
چنين بنظر مي‌رسيد كه دولت ايران ظاهراً از اين حركت خشنود شده است، چون از اين فرصت براي جلوگيري از تاثير و نفوذ شريعتي و نيز كنترل مؤثر فعاليتهاي او استفاده خواهد كرد. به همين خاطر لحظه‌اي كه دكتر به ايستگاه مرزي بازرگان در مرز ايران و تركيه رسيد، دستگير شد. اين امر به دستور مستقيم شاه صورت گرفت. خبر دستگيري او با اعتراض شديدي چه در داخل و چه در خارج ايران مواجه شد و باعث محبوبيت و اثبات درستي راهش گرديد.
پس از شش ماه حبس، دكتر علي شريعتي آزاد شد و به تهران رفت تا ماموريت مورد علاقه و سخت خود را براي بيدار كردن توده‌ها از طريق گنجينه و ذخيره وسيع دانش تئوريك و عملي‌اش آغاز كند. اما دولت نيز به همين نحو مصمم بود نگذارد او زمينة بازي براي ايجاد پايگاه در پايتخت بدست آورد. و علي‌رغم برخورداري از يك سابقة عالي آكادميك و تجربة وسيع، و با توجه به وجود مشاغل وسيع در زمينة تدريس و تحقيق، باز هم نتوانست هيچگونه شغلي در تهران بدست آورد. شريعتي كه با موانع و محروميتهاي شديدي در تهران مواجه شده بود، راهي شهر بومي‌اش مشهد شد، اما حتي آنجا هم محدوديتها و قيد و بندهاي زيادي آشكار بود. بهرحال با مشقت بسيار توانست در «طرق» در نزديكي مشهد، يك شغل معلمي بدست آورد.
به تدريج دكتر شريعتي توانست ساعات اندكي از تدريس در كلاسهاي دانشگاه مشهد را به دست آورد. اما موفقيتهايش در همين ساعات كم، با حضور انبوه دانشجويان، و نيز دعوتهائي كه براي سخنراني از دانشگاههاي مختلف برايش مي‌رسيد، آشكار گرديد. بهرحال محبوبيت عظيمش بدليل پيامي كه به همراه خود
آورده بود، از نظر رژيم قابل تحمل نبود و دانشگاه او را در سال 1349 هنگامي كه تنها 37 سال داشت، بازنشسته كرد.
اين رفتار خشونت‌آميز روحيه او را افسرده نكرد. بلكه برعكس عزم راسخ او را براي بالابردن روحيه و وجدان توده‌ها جزم كرد. بدين‌خاطر به تهران نقل مكان كرد، و از اين به بعد، حتي بيشتر از گذشته، به تعبير مجدد و تبليغ اسلام پرداخت. او ماموريت خود را با دلگرمي تمام با همكاري در حسينيه ارشاد آغاز نمود. و بدين ترتيب بود ه سلسله سخنراني‌هاي آزاد خود را پيرامون اسلام‌شناسي، جامعه‌شناسي و تاريخ اديان شروع نمود. جسارت او باعث شد كه برخلاف ساير حسينيه‌ها و مساجد، روزانه هزاران دانشجو، كارگر و زن‌خانه‌دار براي استماع سخنان او به آنجا بيايند. همزمان با اين سخنراني‌ها، كتابها و جزواتي درمورد موضوعات اجتماعي و مذهبي، او وي نشر و توزيع مي‌گرديد. تعداد كلي سخنراني‌هاي منتشر شده‌اش به بيش از 200 مي‌رسد، كه در نوع خود بي‌نظير است. در كشوري كه هيچ كتابي جز قرآن تيراژش به 5000 نمي‌رسيد، كتابهاي شريعتي در 100000 نسخه به چاپ مي‌رسيد و اين بدون شرح بود!
بزرگترين اعتراضي كه از جانب دولت به شريعتي وارد مي‌شد، اين بود كه او به نسل جوان ايران جهتي تازه مي‌داد و آگاهي اسلامي را در آنهايي كه از مفهوم تمدن بزرگ موردنظر «شاهنشاه آريامهر» سرخورده شده بودند، زنده مي‌كرد. شاه چگونه مي‌توانست چنين مردي را تحمل كند؟ ساواك وارد عمل شد و بر تحولات جديد نظارت دقيق كرد. بدين‌ترتيب در يك هجوم ناگهاني در سال 1351، حسينيه ارشاد مورد حمله قرار گرفت و بسته شد، اما به كمك دوستان، شريعتي توانست بگريزد و مخفي شود. ساواك كه از يافتن او عاجز مانده بود، پدرش را دستگير نمود. اين عمل باعث رنجش و نگراني دكتر گرديد، و او در عوضِ آزادي پدرش، خود را تسليم نمود، اما تقاضاي او رد شد و پدر و پسر هردو محبوس گرديدند. بهرحال چندي بعد پدرش آزاد شد، اما علي شريعتي براي 18 ماه در زندان باقي ماند، و اعتراضات به وشع او در ايران و خارج مورد توجه قرار نگرفت. بيشترين فشار براي آزادي او از سوي روشنفكران برجستة فرانسوي و الجزايري بر رژيم ايران وارد آمد. تا آنجا كه حواري بومدين رئيس‌جمهور الجزاير كه خود يكي از دوستان و تحسين‌كنندگان شريعتي بود، در جريان كنفرانس مارس 1375 اوپك در الجزاير دربارة دكتر شريعتي با شاه صحبت نمود و او را به آزاد نمودن دكتر ترغيب نمود. شريعتي به ظاهر آزاد شد، اما شديداً تحت كنترل بود. بزرگترين و مرگ‌آورترين مجازات‌ها براي او، كه همان جلوگيري از نوشتن و ايراد سخنراني بود، در اين سالها به او وارد شد.
شريعتي در جريان بازداشت آخر در معرض شكنجه قرار گرفت. سعي مي‌كردند كه او را وادارند از رژيم حمايت كند، او با شدت و قدرت هرچه تمام‌تر از اين كار خودداري مي‌ورزيد و مي‌گفت:«اگر همچون عين‌القضات شمع‌آجينم كنند، حسرت يك آخ! را بردلشان خواهم گذاشت». ساواك كه نتوانست بر او پيروز شود، براي بي‌آبرو كردن او يك طرح شيطاني ريخت. يك سري از نوشته‌هاي او ا در روزنامه كيهان منتشر نمود تا چنين وانمود نمايد كه شريعتي با شاه و رژيم او از در همكاري در آمده است. اما حتي سر توده‌ها را نيز نتوانستند شيره بمالند!
نوشته‌هاي شريعتي ممنوع‌الانتشار شد و خود او كاملاً از حقوق سياسي و اجتماعي محروم گرديد. بدين‌ترتيب او كه در محيطي خفقان‌آور بسر مي‌برد، به سنت صحيح اسلامي و به سبك پيامبر به فكر هجرت افتاد. اما دكتر براي خروج از كشور بصورت آبرومندانه‌اي سرِ ساواك را شيره ماليد. ساواك در پرونده‌هاي خود، او را بنام «شريعتي» مي‌شناخت، اما نام فاميل او در شناسنامه، «مزيناني» بود. او پاسپورتي با نام «علي مزيناني» گرفت. شريعتي پس از گرفتن گذرنامه و اجازة خروج، براي ديدن خانواده‌اش از تهران به مشهد رفت، اما نقشة خود را آنقدر مخفي نگهداشت، كه حتي پدرش هم از آن مطلع نشد. به هرحال او با احتياط فراوان در 26 ارديبهشت ماه 1356، تهران را به مقصد بروكسل ترك نمود. نقشه اين بود كه همسر (پوران شريعت رضوي) و سه دخترش (سوسن، سارا و مونا) چند روز بعد در لندن به او بپيوندند، بعد از آن قرار بود تمامي اعضاي خانواده به آمريكا نزد پسرشان (احسان، كه در آن زمان در آمريكا مشغول تحصيل بود) بروند.
به احتمال زياد، دكتر شريعتي هنگام ترك ايران به اين مشكوك شد كه كسي او را تعقيب مي‌كند، به همين خاطر، هنگام فرود هواپيما در فرودگاه آتن، از آن پياده شد و پس از يك توقف 24 ساعته با يك پرواز ديگر عازم بروكسل گرديد. پس از دو روز اقامت در آنجا به لندن رفت تا از همسر و بچه‌هايش استقبال كند. اما چون ورود آنها براي چند هفته به تعويق افتاد، به پاريس نقل مكان كرد. بر طبق تازه‌ترين نقشه قرار بود خانواده‌اش در 28 خرداد تهران را ترك كنند. بدين خاطر براي ديدن آنها به لندن رفت. در طي تمامي اين مدت، دكتر چند بي‌احتياطي نمود، براي مثال مي‌توان از توقف كوتاه او در بروكسل، رفتن به پاريس، آخرين مبادلة پيام با خانواده‌اش اشاره نمود. اما شايد، آخرين اشتباه سرنوشت‌سازش هنگامي بود كه شخصاً به فرودگاه لندن رفت تا از خانواده‌اش استقبال كند. هيچكس نمي‌تواند به درستي بگويد كه در آن هنگام كه دو دخترش (سوسن و سارا) به او گفتند كه به مادر و خواهر كوچكشان اجازه خروج ندادند، دكتر چه حالي داشته است.
پدر و دو دختر به آپارتمانشان در ساتهمتون رفتند. آن شب پدر تا ساعت 3 بامداد با دخترانش صحبت كرد. بعد از آن به اتاقش رفت. ص
ح روز بعد، 29 خرداد ماه 1356، جسد او را كه به وضع اسرارآميز و مشكوكي در گوشة اتاق افتاده بود، پيدا كردند. هيچكس نگفته است كه اين مرگ طبيعي بوده، و در عين‌حال هيچكس مدركي مبني بر كشته شدن دكتر ارائه نداده است. اما مخالفان رژيم شاه به اتفاق آراء معتقد بودند كه عوامل و مأموران ساواك، دكتر علي شريعتي را از ميان برداشته‌اند. اما آنها كه او را مي‌شناختند و مي‌شناسند، و آنها كه تعريف درست شهادت را مي‌دانند، همگي بر اين امر صحه مي‌گذارند، كه او «شهيدِ شاهد» است.
با مرور كلي تمامي اين حوادث، دكتر علي شريعتي را مي‌توان انساني صادق و مخلص دانست، كه عليه يك سيستم مكار، بي‌رحم و حيوان صفت وارد مبارزه شد. او از صميم قلب معتقد بود كه هرگز هيچ جرمي عليه بشريت انجام نداده و بنابراين از مرگ نمي‌ترسد. شايد همين مسأله موجب سهل‌انگاري‌هاي او در رابطه با امنيت خودش مي‌شد.
حتي پس از مرگ شريعتي، بين طرفداران او و شاه يك مبارزه شديد درگرفت. دولت شاه براي ريشه‌كن كردن خاطره شريعتي به يك تلاش اهريمني به منظور تبليغ در مورد او پس از مرگش دست زد. طرفداران و پيروان مكتب شريعتي به اين توطئه شريرانه پي بردند و تصميم گرفتند يك مبارزه موفقت‌آميز براي به شكست كشاندن طرحهاي شيطاني دولت آغاز كنند. هنگامي كه خبر مرگ ناگهاني دكتر شريعتي به ايران رسيد، مأموران ساواك تلاش كردند چنين وانمود سازند كه او براي معالجه بيماري قلبي‌اش ايران را ترك كرده است، و در آنجا به دليل سكتة قلبي فوت نموده است! و از همسرش، دكتر شريعت‌رضوي خواستند تا اجازه دهد جنازة شوهرش را به ايران بازگردانند و بطور رسمي و با هزينة دولت او را طبق وصيتش در بارگاه امام رضا (ع) به خاك بسپارند. اما همگان مي‌دانستند كه اين اشكهايي كه از دولتمردان در فراق شريعتي مي‌ريزد، تنها چند قطره اشك تمساح است و تمامي اين اقدامات با انگيزه‌اي شوم صورت مي‌گيرند.
در همين زمان شاخة خارج از كشور نهضت آزادي ايران و شاخه‌هاي جبهه ملي ايران در اروپا و آمريكا پيامهايي به نخست‌وزير انگلستان و سازمان عفو بين‌الملل مخابره كردند و از دولت انگلستان خواستند تا جنازة دكتر را به دولت ايران تحويل ندهند. در ضمن، احسان شريعتي، كه در آمريكا به تحصيل مشغول بود، بطور تلگرافي يك وكيل انگليسي گرفت و از او خواست تا جلوي تحويل جنازة پدرش را به مقامات ايراني بگيرد. سپس خودش در 3 تير به انگليس پرواز نمود و جنازة پدرش را تحويل گرفت. روز بعد مراسم تشيع جنازه با شكوه وصف‌نشدني و با حضور انديشمندان برجسته جهان در يكي از مساجد لندن برپا شد، و در 5 تير تابوت به دمشق فرستاده شد. هواپيماي حامل جسد دكتر علي شريعتي، 5 صبح روز بعد در دمشق مورد استقبال امام موسي صدر، انديشمندان جهان اسلام، دوستان متعهد، دانشجويان و تحسين‌كنندگان دكتر قرار گرفت. تابوت را مستقيماً به آرامگاه مقدس حضرت زينب (ع)، كه شريعتي او مادرش فاطمه را بزرگترين زنان تاريخ اسلام مي‌دانست، بردند. و بدين ترتيب دكتر علي شريعتي در گوشة حرم زبان گوياي نهضت عاشورا، در حومة دمشق بخاك سپرده شد.
حتي تشيع جنازه دكتر شريعتي نيز پر از درس بوده است. مبارزه براي تشيع جنازة او، در وهلة اول، نشانة شكست نقشه‌ها و طرح‌هاي دولت ايران بود. عكس‌العمل بين‌المللي در قبال مرگ اسرارآميز شريعتي، و مقاومت موفقيت‌آميز نهضت آزادي ايران و ديگران در مقابل تلاش ايران براي تبليغ درمورد شريعتي، پس از مرگ وي، در عمل نشانة نفوذ و تاثير شريعتي بود. بدين‌ترتيب، بار ديگر اثبات شد كه مي‌توان از طريق بسيج سازماندهي شدة جمعي افكار عمومي در راه يك هدف مشترك، اقتدار رژيم را درهم شكست.
با بررسي زندگي و فعاليتهاي دكتر علي شريعتي، انسان بطور طبيعي ترغيب مي‌شود كه انديشه‌هاي او را نيز كه پاسخي به ايدئولوژي‌هاي رايج رقيب بودند، مورد بررسي قرار دهد. البته انديشه‌هاي دكتر فراتر از آن بودند كه بتوان در يك مقاله به آن پرداخت، به همين جهت من در اينجا بصورت اشاره‌وار به برخي از آنها اشاره مي‌نمايم و خوانندگان عزيز مي‌توانند براي مطالعة بيشتر به مقالات متعددي كه موجود مي‌باشد، رجوع كنند.
يكي از موفقيتهاي بزرگ دكتر شريعتي در زمينة تاثيرگذاري بر جوانان بود. شريعتي با روش ايمان‌برانگيز، منطقي، علمي و مترقي خود نفوذ فوق‌العاده‌اي روي جوانان تحصيل‌كرده ايران بجاي گذاشت و آنها را از ستايش كوركورانه غرب و بي‌تفاوتي يا خصومت نسبت به مذهب بازداشت. او با يك برداشت اسلامي بسياري از مكاتب فكري، فلسفي، الهي و اجتماعي را مورد مطالعه قرار داد. از اعماق اقيانوس عرفان شرق سربرآورد و بر مرتفعات بلند و دشوار علوم اجتماعي جديد غرب بالا رفت و با وجود اين خود را نباخت و مغلوب نشد، و با تمام تجاربي كه در اين سير بدست آورده بود، به پايگاه اوليه و بومي خود بازگشت. دكتر شريعتي نه يك متعصب مرتجع بود كه بدون آگاهي از موضوعات و مسائل جديد با آنها سر به مخالفت بردارد و نه به اصطلاح از روشنفكران غرب‌زده بود كه به تقليد از غرب برمي‌خيزند و پايگاه و هويت خود را از دست مي‌دهند. او كه از شرايط و اوضاع و احوال و نيز نيروهاي فعال زمان خود كاملاً آگاه بود، رسالت روشنگري توده‌ها و آشناكردن آنها با تاريخ و ارزشهاي باشكوه خود را آغاز كرد.
شريعتي روشنفكري بود كه در راه وسط گام برمي‌داشت، و در عرصة ايدئولوژيك از «راست» و «چپ» بطور يكسان انتقاد مي‌كرد. اگر او از يك طرف ايرانيان از خودبيگان
را به باد حمله مي‌گرفت، از طرف ديگر با همان شدّت با بنيادگرايان مذهبي افراطي كه مخالف هر فكر مترقي بودند، و از مذهب براي كسب قدرت و كنترل مردم بهره‌برداري مي‌كردند، مخالفت مي‌ورزيد.
مفهوم منحصر بفردي كه شريعتي به تشريح آن پرداخت، مسألة «آزادگي» بود. و البته «آزادگي» مفهومي متمايز از «آزادي» است. دكتر شريعتي در چهارچوب اين مفهوم، از خودسازي انقلابي انسان طرفداري مي‌كرد. او رابطة ميان شكل و محتوي در آگاهي توده‌ها را درست مثل رابطة ميان «واقعيت» و «حقيقت» مي‌دانست. مبارزه فرد براي آزادي اجتماعي از برداشت او از «حقيقت نهايي» ناشي مي‌شود كه در قلب جهان وجود دارد و در هر فرد انساني نهفته است. اما بايد اين را كشف كرد و به بارور كردن آن پرداخت.
شريعتي در جهاني كه به گفتة خود او «زر» و «زور» و «تزوير» در آن حاكم بود، يك انسان استثنائي، يك «مرد خدا» و نيز «مدافع حقوق مردم» در زمينه‌هاي اجتماعي و سياسي بشمار مي‌رفت. اگر ما سه بعد آگاهي يعني تفكّر صحيح، شناخت واقعي و عقيده خالص را اساس انقلاب اجتماعي بدانيم، آنوقت پي مي‌بريم كه نقش دكتر علي شريعتي در انقلاب اجتماعي ايران، يك نقش برجسته بود. دكتر با ويكتورهوگو هم عقيده بود كه مي‌گفت:«زماني كه مردم به واقعيت‌ها و تضادهاي اجتماعي آگاه گردند، بيدار شده و مسئوليت‌ها و تعهّدات انساني خود را درك خواهند كرد. بدين ترتيب، هيچ‌كس قادر نيست آنها را از مبارزة قانوني و انقلابي‌شان بازدارد.» بعلاوه او عميقاً اعتقاد داشت كه در مقابل چنين تودة آگاهي، نيازي به فرد يا گروه نيست تا خود را بعنوان رهبر تحميل كند و آنها را به عمل برانگيزاند. بلكه بجاي آن خود مردم بسيج شده و دست به انقلاب خواهند زد.
دكتر شريعتي در چند زمينه گوناگون به گذشته مي‌نگرد و آنرا مي‌ستايد. او با توجه به مصيبت‌ها و بدبختي‌هاي انسان تحت ستم كنوني از گذشته باشكوه ياد مي‌كند تا براي حال الهام‌بخش و عامل هماهنگي و اتحاد باشد. او به هر سيستمي ـ چه مذهبي، اجتماعي يا سياسي ـ كه انسان را استثمار مي‌كند و بر او ستم روا مي‌دارد، شديداً انتقاد مي‌كند. در اين رابطه، او بر انسانيت و بشردوستي تاكيد مي‌ورزد.
دكتر شريعتي قهرمان سركوب‌شدگان و فقرا، و در همان حال، منتقد سرسخت قدرتمندان، ثروتمندان و سيستم سرمايه‌داري بود. او اين اصل را پذيرفته بود كه:«تاريخ، تضاد ميان منافع طبقاتي است، و ميان «مغضوبين زمين» و طبقات سرمايه‌دار و مالك يك رويارويي هميشگي وجود داشته است. او يك بعد جامعه‌شناسي جالب به تجمع ثروت بويژه در محيط ايران افزود. به گفتة او:«آدم وقتي فقير مي‌شود، خوبي‌هايش هم حقير مي‌شوند، اما كسي كه زر دارد يا زور دارد، عيبهايش هم هنر ديده مي‌شوند و چرندياتش هم حرف حسابي بحساب مي‌آيند.»
بطوركلّي تمام تحليل‌هاي فلسفي، تاريخي و جامعه‌شناختي شريعتي يك جهت‌گيري مذهبي داشت كه بعد اسلامي آن از همه برجسته‌تر بود. او يك روش سيستماتيك براي شناخت و فهم اسلام تجويز مي‌كرد. به گفتة او «تفكر صحيح اساس شناخت حقيقي است، و شناخت حقيقي عقيده و ايمان استوار را به بار مي‌آورد.» به عقيدة او اين سه اصل باعث ايجاد آگاهي در انسان مي‌شوند. دكتر شريعتي معتقد بود كه ايمان ظاهري و صوري به خرافه و جزميت منجر مي‌شود. اين نوع تحليل يك امر غيرمعمول بود. او با توجه به آيات قرآن، مي‌گفت كه اسلام يك دين جديد نيست، بلكه بخشي جدانشدني از يك حركت بزرگ است كه در طول كل تاريخ بشري جريان داشته است. او اسلام را به ديگر نهضت‌هاي طول تاريخ كه براي رهايي انسان و بهبود زندگي مردم بوجود آمدند، نسبت مي‌داد. بدين ترتيب او اسلام را با اصالت بشر (اومانيسم) مترادف مي‌دانست.
دكتر واقعيات را بررسي مي‌كرد و از افكار انتزاعي و اصطلاحات بي‌معني اجتناب مي‌ورزيد. او با اومانيسم خاص خود نظريات بسيار تند و راديكالي دربارة روحانيت، مسجد و حتي تشيع ارائه مي‌دهد. او صريحاً مي‌گويد كه در دوران خلافت اموي، ماهيت روحانيت تغيير پيدا كرد زيرا آنها خود را به طبقة حاكم وابسته نمودند. بدين وسيله، در جريان زمان، روحية واقعي اسلام را از بين بردند و جهت آنرا تغيير دادند. آنها به فرمان قدرت مادي اين جهان، روحية واقعي اسلام و عقيده را از بين بردند. وي در رابطه با مسجد معتقد بود كه اين مكان در اصل محل تحقق روحيه تساوي‌طلبانه مادي و معنوي اسلام به شمار مي‌رفت. مسجد سمبل جوابگوئي به مسائل و مشكلات بود. اما، شريعتي معتقد است كه با ايجاد تحريفات متعدد در ايمان، مسجد نيز با ساخت قدرت غيرعادلانه از در همكاري درآمد. او در اينباره مي‌گويد:«…به مسجد بروم؟ بين مساجد و معابد چه تفاوتي وجود دارد؟…ديدم آنهايي كه ما را به نماز مي‌خوانند، ما را به وحدت مي‌خوانند، چهره‌هاي مقدسي هستند كه بنام خلافت، بنام امام، بنام ادامه سنت‌هاي پيامبر، ما را به بردگي مي‌برند و قتل‌عام مي‌كنند…».
تعبير شريعتي از تشيع بطور مسلم در ادبيات شيعه بي‌نظير است. در تحليل مفصل او، ميان تشيع اوليه‌اي كه در دوران امام علي(ع) و صحابه‌اش تكامل يافت و تشيع تحريف شده توسط صفويان در ايران، تفاوت و تمايز عمده‌اي وجود دارد. درحاليكه تشيع صفوي از طريق فشار و زور تحميل شد، تشيع علوي برپاية شناخت و عدالت بود. تشيع صفوي تنها به خليفه اشاره داشت و نه به نهاد خلافت، به گذشته تملك داشت، نه به حال، به درد زندگي بعد از مرگ مي‌خورد، و نه دوران حيات انسان. هدف تشيع علوي، رهائ
شيعيان از چنگال بي‌عدالتي، حكومتهاي زور، و حكام و رهبران جاهل بود. تشيع صفوي نه تنها شيعه را به مذهب تشريفات و شعاير تبديل كرد، بلكه اصول امامت را نيز تحريف نمود و اصول عمده و اساسي مسئوليت و تعهد در قبال مستضعفين و فقرا را انكار نمود.
دكتر علي شريعتي را در رابطه با انقلاب ايران، بايد بخاطر انديشه‌هاي اجتماعي ـ سياسي و مذهبي‌اش، معلم انقلاب دانست. سخنراني‌ها و نوشته‌هاي او پيام بيدارگرايانة سيّد جمال الدّين اسد آبادي و متفكران اسلامي نظير او را زنده مي‌كرد. هدف دوگانة شريعتي اين بود كه از يك طرف اصول اساسي اسلام را به آنهايي كه درگير مبارزه سياسي بودند بشناساند، و از طرف ديگر نسل جوان را عليه ايدئولوژي‌ها و فرهنگ‌هاي بيگانه و وارداتي بسيج نمايد. دكتر شريعتي در اوج خفقان، معتقد بود كه «مكتب اسلام» تنها عنصر رهايي‌بخش مسلمانان است، و اسلام و قرآن را بايد با تفسير مجدد از خرافات و تحريفات تاريخي پاك نمود، و به منظور رويارويي با امپرياليسم و ديكتاتوري به «وجدان مذهبي» مردم تكيه كرد.
متاسفانه امروزه يك بحث بي‌حاصل دربارة معاني، روح و جهت‌گيري دقيق انديشه‌ها و تعاليم او درگرفته است. برخي از روحانيون از او بعنوان يك متفكر مسلمان، يك فرد رنج‌ديده، يك شخص با حسن‌نيت و فداكار ياد مي‌كنند. با وجود اين مي‌گويند كه علي شريعتي نه پيامبر بود و نه معصوم، نه مجتهد بود و نه مفتي. نوشته‌هاي او از منبع وحي الهي سرچشمه نمي‌گرفت، حتي خودش نيز چنين ادعايي نداشت. مي‌گفتند كه درك او از فقه، تفسير، فلسفه و بويژه فلسفه اسلامي كامل نبود. استفاده او از مفاهيم و اصطلاحات مكاتب فكري ديگر و تلاش براي تعبير مجدد آنها باعث بوجود آمدن تناقض مي‌شد.
گروه ديگري از ايرانيان سياسي فعال كه برتري اسلام را مي‌پذيرند، اما سلطة روحانيون را در زمينه‌هاي مادي رد مي‌كنند، انديشه‌هاي شريعتي را امري ضروري براي تفسير مجدد اسلام، مسئوليت‌پذيري فرد، اعادة ايمان، رهايي انسان از دگماتيسم و فاناتيسم، آزادي و ايمان به غرايز مذهبي مردم بحساب مي‌آورند. اين بحث و مجادلة تلخ و اسف‌انگيز از كتابهائي كه توسط طرفين نگاشته مي‌شود بخوبي آشكار است.
شريعتي خود به خطاپذيري‌اش آگاه بود و در بسياري موارد به آن اشاره داشت. براي مثال مي‌گويد:«من نمي‌گويم كه هيچ عيب و نقصي در نوشته‌هاي من نيست، هست. چرا به من كمك نمي‌كنيد كه به رفع آنها بپردازم؟» اما به نظر مي‌رسد كه اين مجادلات بيشتر جنبة سياسي دارند. ولي هر دو گروه مذهبي و غير روحاني به دكتر شريعتي بعنوان يك طرفدار وفادار و فداكار فرهنگ اسلامي احترام مي‌گذارند، و اين خود شاهد خوبي بر نفوذ فوق‌العاده و عظيم انديشه‌هاي او بر توده‌هاي ايراني و بويژه جوانان تحصيلكرده است. علاوه بر اين، مسأله قابل توجه در اين است كه دكتر شريعتي تنها متفكر ايراني و معلم قبل از انقلاب است كه نوشته‌هايش تا امروز هم مشتاقانه خوانده مي‌شوند. او بدون شك پيشتاز و طلايه‌دار يك مكتب فكري همگون و مترقي است. هرگونه تلاش براي بهره‌برداري از شريعتي در راه اهداف خاص سياسي و برداشتهاي خاص از جريان فكري او نه تنها تحريف انديشه‌هاي او در كل به حساب مي‌آيد بلكه روح و روان او را آزرده ساخته و بي‌عدالتي و بي‌انصافي بزرگي نسبت به اوست، و بهمين ترتيب منصفانه نيست كه دكتر شريعتي را بخاطر عيب و نقص‌هايش تخطئه كنيم، چه برسد به اينكه بگوئيم او اگر زنده بود پا در جاي پاي اين گروه يا آن گروه مي‌گذاشت.
بهرحال آنچه در سالهاي نخستين انقلاب رخ داده است بسيار دلگيركننده است. همزمان با گسترش شكاف بين گروههاي مختلف بر سر سيستم سياسي ـ اجتماعي جديد ايران و تشديد برخوردهاي آنان، عده‌اي دكتر شريعتي را نه تنها استاد انقلاب خودشان بلكه بعنوان وزنة سنگين مقابل آيت‌الله خميني معرفي مي‌كنند، كه اين حركت تاكتيكي پاسخ سريع و فوري روحانيوني را برانگيخته است كه آيت‌الله خميني را تنها رهبر انقلاب مي‌دانند. كه در اين مبارزه به نظر مي‌رسد كه دكتر شريعتي هم قرباني شده است، بگونه‌اي كه امروز آثارش زير تيغ برّان سانسور قرار گرفته است، و با اينكه حكومت ايران براي بزرگداشت اساتيدي چون استاد مطهري، مراسمهاي متععدي در طي روزهاي مختلف برپا مي‌كند، اما دكتر شريعتي مورد اجحاف قرار مي‌گيرد.
زندگي دكتر علي شريعتي ناگهان در آغاز شكوفائي جسمي و فكريش و در بطن دوران طبيعي بارور شدن و پختگي بيشتر، به پايان رسيد. ايمان، صداقت، فداكاري و استقلال او، غير قابل ترديد بوده و هست. بدرستي كه شريعتي يك معلم جاودانه و فناناپذير بود. مادامي كه فرقه‌گرايي و جزميت وجود داشته باشد، آزادي فكري ناديده گرفته شود، از ايدئولوژي‌ها براي انگيزه‌هاي قدرت‌طلبانه بهره‌برداري گردد و مذهب وسيلة كسب مشروعيت سياسي و پوشاندن ديكتاتوري شود، شريعتي در صحنه حاضر خواهد بود و انديشه‌هاي فناناپذيرش در ايران نفوذ خواهد داشت.

منابع:
1- طرحي از يك زندگي ـ دكتر پوران شريعت رضوي ـ انتشارات چاپخش
2- شريعتي در جهان ـ تدوين و ترجمه: حميد احمدي ـ شركت انتشار
3- مجموعه آثار 1 ـ با مخاطب‌هاي آشنا ـ دكتر علي شريعتي
4- مجموعه آثار 4 ـ بازگشت به خويش ـ دكتر علي شريعتي
5- مجموعه آثار 20 ـ چه بايد كرد؟ ـ دكتر علي شريعتي
6- ويژه‌نامه طبرستان سبز ـ خرداد 1380
7- روزنامه طوس ـ ويژه‌نامه شريعت مطهر ـ پائيز 1375

لطفاً چشم‌هاتون رو بشوئيد!

مه 31, 2006
يه خصوصيتي اغلب مردم ايران دارن، كه براي من جاي سوال داره و اصلاً قابل هضم نيست!
همين كه يه كم صحبت‌هاي سياسي مي‌كني و مسئولين و دولتمردان رو به نقد مي‌كشي و از مشكلات‌شون مي‌گي و واقعيتهايي كه همه اونا رو مي‌بينن ولي جيك‌شون هم در نمياد رو به زبون مياري، اطرافيانت شروع مي‌كنن به نصيحت كردن كه «آخه اين حرفها به تو چه ربطي داره؟ به تو چي مي‌رسه؟ تو تنهايي چه مشكلي رو مي‌توني حل كني؟ مي‌گيرنت و خفه‌ات مي‌كنن! به خودت رحم كن» و هزار جور حرف و حديث ديگه.
من كه اصلآً معني اين حرفها رو نمي‌فهمم!
يعني چي كه «به من چه ربطي داره»؟! مگه من تو اين مملكت زندگي نمي‌كنم؟ مگه من يكي از سلول‌هاي «ايران» نيستم؟ اصلاً مگه من «انسان» نيستم؟ مگه من حقوق اجتماعي ندارم؟
يعني چي كه «به من چي مي‌رسه»؟! چرا همش نوك انگشت رو مي‌بينيم؟ چرا همه چيزو با سودهاي آني مي‌سنجيم؟ شايد اگه فلاني رأي بياره يا نياره، همون لحظه دست نكنه تو جيبمون و چيزي توش نزاره يا چيزي ازش برنداره! اما در دراز مدت و بطوري غيرمستقيم كاري مي‌كنه كه خودمون با دستهاي خودمون اين كار رو انجام بديم.

برادر عزيز! خواهر گرامي!
لطفاً چشم‌هاتون رو بشوئيد! سر خودتون رو شيره نماليد! دور و بر خودتون رو بهتر نگاه كنيد!
ارزش‌هاتون رو دست‌كم نگيريد. حقوق خودتون رو بهتر و بيشتر بشناسيد.
شما صاحبان اصلي همه چيزِ اين دنيا هستين. شما بايد آزاد باشيد. داشتن سرزميني آباد حق مسلم شماست. شما بايد صاحب زندگي راحتي باشيد، داشتن اين دغدغه‌هاي كاذب برازنده شما نيست. باور كنيد اينها آرزو و آرمان نيستن، اينها حقوق مسلم و غيرقابل انكار شماست. از شما اين حقوق رو غصب كردن و حالا شما خيلي راحت نشستيد و داريد زندگي‌تون رو مي‌كنيد!!… خيلي شرم‌آوره!!

دوست خوبم!
ما تنها نيستيم. ما هفتاد ميليون نفريم كه عده خيلي خيلي كمتري حقوق‌مون رو ازمون گرفتن و بين خودشون تقسيم كردن. اين غاصبين خيلي كوچكتر از اون هستن كه بتونن جلوي سيل هفتاد ميليوني بايستند. بزرگشون نكنيد. ازشون نترسيد. هيچ‌كس بزرگتر از ما نيست.
اگه امروز ما ضعيفيم، اگه بعضي از ماها رو خفه مي‌كنن، بعضي‌هامون رو تو زندان مي‌كنن، و… فقط خودمون مقصريم. چون ما ساكتيم. چون نشستيم و فقط پچ پچ مي‌كنيم!
ما خودمون، خومون رو به اين زندگي محكوم كرده‌ايم. همش تقصير خودمونه… بيائيد به خودمون رحم كنيم…

* (گرچه مي‌دونم كه گوش‌هاتون رو براي شنيدن اين حرف‌ها فيلتر كردين، اما حداقل من كمي سبك شدم!!) *

حجاب : اسارت زن به بهانه پستيِ مرد!

مه 29, 2006
يكي از بحثهاي گرم اين روزها، مثل همه بهار و تابستون‌هاي ديگه، مسئله حجاب و پوشش خانوم‌هاست. شايد خيلي‌ها فكر كنن كه ايران در بين كشورهاي اسلامي، با حجاب‌ترين زنان رو داره، اما جالبه بدونين كه برخلاف اينگونه تصورات، ايران تنها كشور اسلاميه كه حجاب در بين بانوانش سير نزولي داره و هر روز بر تعداد خانومهاي فراري از حجاب افزوده ميشه.
در خيلي از كشورهاي اسلامي و نيمه اسلامي، ما شاهد مرزبندي واضح «با حجاب» و «بي‌حجاب» هستيم، اما ايران تنها كشوريه كه ما در اون مرز بين اين دو، بنام «بدحجاب» رو هم داريم! و اينها به نظر من همش بخاطر اشتباه حاكمان ما در برخورد با مسئله حجاب هست. به گونه‌اي كه امروز حجاب همچون ساير تعليمات ديني منسوب به كوته‌فكران سنّت‌مآب شده و همه در حال مبارزه با اون هستن. در حاليكه نفس حجاب اسلامي بسيار نيكوست. و البته با حجابي كه امروز در جامعه ترويج ميشه بسيار فاصله داره.
بد نيست حاكمان ما از خودشون بپرسن كه چه فرقي مي‌كنه كه مانتوي دختران يه چارك بالاتر باشه يا پائين‌تر؟! مگه شلواري كه تو پاشونه پوشش به حساب نمياد؟! كي گفته زن بايد حتماً چادر بزاره؟! مگه روسري و مقنعه پوشش نيستن؟!
چرا زن‌ها حق نداشته باشن رنگهاي روشن بپوشن؟! كي گفته مانتو حتماً بايد رنگ تيره باشه؟!
اينا به نظر من همش تفسيرهاي غلطيه كه از مسئله حجاب ميشه، و بعد هم با زور قانون به خورد جامعه داده ميشه.
اصلاً چرا بايد تر و خشك با هم بسوزن؟! اون بي ديني كه هيچ چيز رو قبول نداره، يا اون دينداري كه در دينش صحبتي از اجبار در حجاب نشده، چرا بايد تن به اين پوشش‌ها بده؟! چرا به اون خانوم مسيحي كه از اروپا به ايران سفر كرده تا تخت جمشيد رو ببينه و از روسري بدش مياد، رحم نمي‌كنيم؟!
كدوم مرد باشرفي با ديدن موهاي يه دختر شهوتي ميشه؟! آيا اينقدر تعداد مردهاي باغيرت‌ ايراني كمه؟! چرا ارزش مردها رو تا پست‌ترين پستي‌ها پائين مي‌كشيد و به اين بهونه زن رو به اسارت مي‌كشيد؟!… اگر به خلق رحم نمي‌كنيد به خدا رحم كنيد، چه مي‌كنيد با دينش؟!…

چرا خجالت نمي‌كشيم؟!

مه 25, 2006
يه رشتيه …
يه لُره …
يه كردِ …
يه تهرانيه …
يه اصفهونيه …
يه قزوينيه …
يه تركه …
يه …

اينقدر از اين جُك‌ها شنيده‌ايم كه كم‌كم باورمان شده كه اين قوميت‌ها صاحب اين صفاتند. تا آنجا كه بسياري از قوميت‌ها هم اينگونه جُك‌ها برايشان عادي شده و كمتر از اوائل به آنها حساسيّت نشان مي‌دهند! يا شايد هم از غيرتي شدن و بحث كردن در اين باره خسته شدند!
اين «باور» تا آنجا پيش رفت كه حتّي به روزنامه‌هاي رسمي كشور هم كشيده شد و در روزنامه «ايران» رسماً به يكي از قوميت‌هاي اصيل ايراني توهين شد. البته به نظر مي‌رسد كه منظور اصلي نويسنده و كاريكاتور غير از اين بوده باشد، و اين اشتباه از همان باوري كه در سطح عمومي جامعه وجود دارد، شكل گرفته باشد، اما با اين حال اشتباه، اشتباه است. و بروز اعتراضاتي كه شاهدش هستيم، براي كمرنگ كردن اينگونه باورهاي غلط اجتماعي به نظر من، مفيد است، البته تا جايي كه حد و مرز داشته باشد و از آن سوء‌استفاده نشود.
چه لذّتي است در اين دست‌انداختن‌ها، به سخره گرفتن‌ها، توهين كردن‌ها و… آيا نتيجه تمدّن‌ چند هزارساله ما بايد اين باشد؟ واقعاً راه ديگري براي خنديدن و لذّت بردن وجود ندارد؟ آيا از عواقب اين‌گونه حركتها باخبريم؟ آيا دوست داريم روزي ايران‌مان را تكّه تكّه ببينيم؟ يا در جهان سرافكنده باشيم كه تاب يكديگر را نمي‌آوريم؟ آيا وقت آن نرسيده كه در رفتارها و گفتارهايمان بازبيني كنيم؟
واقعاً اين حركتهايمان شرم‌آور نيست؟ پس چرا خجالت نمي‌كشيم؟!

ارتباطات الكترونيكي

مه 16, 2006
17 مي روز جهاني «ارتباطات» است. بد نيست در اين روز نگاهي موشكافانه‌تر به دنياي اطراف خود داشته باشيم و از منظر «ارتباط» به آن نگاهي بياندازيم.
در هر يك از سه قرن گذشته، فناوري خاصّي رونق داشت. قرن هجدهم زمان توسعه سيستم‌هاي مكانيكي بزرگ و انقلاب صنعتي بود. قرن نوزدهم عصر موتور بخار بود. قرن بيستم زمان جمع‌آوري، پردازش و توزيع اطلاعات بود. در بين بقيه پيشرفتها، شاهد نصب شبكه‌هاي جهاني تلفن، اخترع راديو و تلويزيون، توليد و رشد بي‌سابقه صنعت كامپيوتر و پرتاب ماهواره‌هاي ارتباطي بوده‌ايم، كه مجموع اينها به گونه‌اي مستقيم يا غير مستقيم با «ارتباطات» هم‌خانواده‌اند. با اين توصيفات، بيراه نرفته‌ايم، اگر اين دوره را از نظر علم ارتباطات، «عصر ارتباطات الكترونيكي» بناميم.
ادغام كامپيوترها و ارتباطات، تاثير بسزايي در سازمان‌دهي «ارتباطات بشر» داشته است. امروزه با بوجود آمدن اين فرصت جديد، ظرف مكان در فواصل كوتاه زميني، كمتر از هر زمان ديگري مورد محاسبه قرار مي‌گيرد و در فواصل بين سياره‌اي بيشتر از هر زمان ديگري مطرح مي‌باشد! امروزه افراد براي دستيابي به اطلاعات راه دور، ارتباطات فرد به فرد، سرگرمي محاوره‌اي، تجارت الكترونيكي و… آزادانه‌تر و آسانتر از هر زمان ديگري مي‌توانند اقدام نمايند. بطور كلي «ارتباطات» در دوره الكترونيك شكل تازه و تعريف جديدي گرفته است.
امروزه روزنامه‌ها كه از ابزارهاي پايه‌اي ارتباطات محسوب مي‌شوند به سمت online شدن پيش مي‌روند و آسان‌تر از هر زمان ديگري در دسترس مردم سراسر دنيا قرار مي‌گيرند. علاوه بر روزنامه‌ها و مجلات، كتابخانه‌ها نيز بصورت ديجيتال و online درآمده‌اند. بسياري از سازمان‌هاي حرفه‌اي مثل ACM و IEEE كه شركت كردن در سيمنارهاي‌شان روياي بسياري از متخصصين محسوب ميشد، امروزه كنفرانس‌هاي online ارائه مي‌دهند و همگان از سراسر جهان، بدون هيچ مشكلي مي‌توانند با آنها در ارتباط باشند.
يكي از مشخصه‌هاي بارز ارتباطات الكترونيكي «پيام رساني فوري» است كه روز به روز در حال گسترش است. اين قابليت از برنامه talk يونيكس مطرح شد كه اجازه ميداد تا دو نفر به طور فوري و بلادرنگ با هم به اصطلاح "چت" كنند. بعدها رشد اين ايده موجب شد تا "اتاق‌هاي گفتگو" پديد بيايند و شركتهاي مختلف بر روي اين امر سرمايه‌گذاري كنند. و در نهايت به اينجا رسيد كه امروزه هر كس به راحتي مي‌تواند با داشتن ID يك Messenger با دوستان ديده و نديده خودش در سراسر دنيا بدون درنگ و فوري ارتباط برقرار كند.
به هر حال، اينگونه نشانه‌ها كه برخي از آنها را در بالا برشمردم، در دنياي امروز به وفور يافت ميشوند، و اگر خود شما هم به اطرافتان كمي با دقت‌تر نگاه كنيد، بدون شك بسياري از آنها را خواهيد ديد. اما در كنار همه اين پيشرفتها ما بعنوان اولين افراد از نسل «ارتباطات الكترونيكي» بايستي بسيار دقت كنيم. چرا كه ما شكل‌دهنده قالب ارتباطات الكترونيكي هستيم. به نوعي ما فرهنگ‌سازان اوليه اين وادي هستيم و اگر خداي نكرده خشت اول را بد نهيم، ممكن است وارثان ما تا ثريا بنا را كج بنهند و اين بنا سر از ناكجاآباد در آورد. لذا برماست كه بيش از ساير ارتباطات در زمينه ارتباطات الكترونيكي دقت داشته باشيم.
* * *
پ.ن.
قضيه پرونده من و سه تن از دوستانم در دادگاه انقلاب به روز شنبه موكول شد.

عشق : مرز بردگي و آزادگي

مه 1, 2006
حتماً شنيديد كه خيلي از مردم از وضع كار و زندگي‌شون گله‌ مي‌كنن. اصلاً چرا خيلي از مردم! حتّي ما هم خيلي وقتها غر مي‌زنيم و از سرنوشت‌مون و كارهايي كه بايد انجام بديم گله مي‌كنيم.
من اين همه بايد كار كنم كه آخرش چي بشه؟! خيلي شانس بيارم، ترفيع پيدا مي‌كنم و حقوقم يه مقدار بيشتر ميشه! اما چه فايده؟! اون‌وقته كه تازه مسئوليتهام بيشتر ميشه. نگراني‌هام بيشتر ميشه. بيشتر اعصابم درگير ميشه.
زندگي مي‌كنم براي چي؟ كه مثلاً بزرگتر بشم و تشكيل خانواده بدم. اما چه فايده؟! تازه از همون روز اول مشكلاتم شروع ميشه. مسئوليتم بيشتر ميشه، بايد بيشتر بدوم! بيشتر حرص بخورم تا بتونم شكم زن و بچه رو سير كنم.
و هزاران "براي چيه" ديگه! كه بسته به نوع زندگي‌ها و شخصيتها مي‌شنويم. اكثر ما در اينجور مواقع معتقديم كه هر چيزي كه در زندگي مهمه، در نهايت بار سنگيني بر گرده ما ميشه.
اما تابحال توجه كردين كه مثلاً چرا هيچوقت از خودمون نمي‌پرسيم "براي چي سينما ميري؟"، يا "براي چي فوتبال بازي مي‌كني يا فوتبال تماشا مي‌كني؟" يا…؟! يا حتي وقتي كه يكي ازمون چنيني سوالاتي مي‌پرسه، سريع جوابشو مي‌ديم؟! كه، خوب اينها براي تمدّد اعصاب و آرامش فكري و… لازمه!
به نظر من تفاوت اساسي اين دو مقوله در ميزان عشق و علاقه‌اي هست كه ما به كاري كه انجام ميديم، داريم. اگه به كاري كه مشغوليم عشق بورزيم و دوستش داشته باشيم، بعنوان شغل و مشكل بهش نگاه نمي‌كنيم، بلكه اون هم برامون يه تفريح جالب محسوب ميشه كه از انجام دادنش خسته نمي‌شيم. اگه زندگي زناشوئي برپايه عشق و دوستي واقعي بنا بشه، هيچوقت، حتي اون روزي كه هيچي براي خوردن نداريم، از زندگي‌اي كه تشكيل داديم پشيمون نمي‌شيم. تنها عشق و علاقه است كه به ما توان گريز ميده.، ما رو از بردگي به آزادگي مي‌رسونه.
همه اينها رو همه‌مون مي‌دونيم و هزاران بار شنيديم. ولي مهم اينه كه هنگام تصميم‌گيري‌هاي مهم زندگي‌مون و اون وقتهايي كه مي‌خوايم از خودمون بپرسيم "براي چي؟!"، اينا رو به ياد بياريم و نگاهي به اونچه كه كرده‌ايم و اونچه كه بايد بكنيم بياندازيم.

دختران همچنان پشت درهاي استاديوم

آوریل 26, 2006
هنوز تبريكات براي وعده اخير رئيس جمهور تموم نشده بود كه معاون ايشون و رئيس سازمان تربيت بدني گفته‌هاي دكتر احمدي‌نژاد رو اصلاح كردن!
به گفته آقاي علي آبادي طرح ورود بانوان به ورزشگاه‌ها صرفا شامل خانواده‌ها مي‌شه و دختران مجرد نمي‌تونن به ورزشگاه برن. كه اون هم هنوز قطعي نيست و تحت بررسيه!
اميدوارم كه حداقل در حد همين متاهلين بمونه و سَمبَل‌تر نشه!!

خانومها! ورودتون به استاديوم مبارك!

آوریل 25, 2006
همين چند وقت پيش بود كه يه عده از خانومها رفته بودن استاديوم آزادي تا بازي تيم ملي رو از نزديك تماشا كنن. اما متاسفانه بجاي سكوهاي آزادي، لگدهاي پوتين نصيبشون شده بود!
البته اين اولين بار نبود كه عده‌اي از شيرزنان براي احياي حقشون به چنين حركتهايي دست مي‌زدند. اما همين حركتهاي كوچك باعث شد كه بالاخره به حقشون برسن و رئيس‌جمهور رسماً در كنفرانس خبري اجازه ورود خانومها رو هم به ورزشگاه صادر كنه.
گرچه شايد مشكلات بزرگتري در كشور وجود داشته باشه و اينها حاشيه باشن. اما نبايد اين ريزه‌كاري‌ها رو هم از ياد ببريم. به هر حال خيلي از اين ريزه‌كاري‌ها تو كشور ما هستن كه نياز به اصلاح دارن. كه اصلاح‌شون مي‌تونه به روان شدن استقرار آزادي و دموكراسي در ايران خيلي كمك كنه.
من اين حركت رو به جلو در مسير احقاق حقوق زنان رو به همه آزادزنان ايراني تبريك عرض مي‌كنم و اميدوارم كه در ساير زمينه‌ها هم به حقوق‌شون برسن.

سفره هفت سین را پهن نگه دارید!

مارس 20, 2006
گفتم قبل از اینکه دیر بشه، یه چیز رو یادآوری کنم. امسال یه سری می‌خوان از همزمان شدن اربعین حسینی و جشن نوروز، در جهت حذف سنّت زیبای «سفره هفت سین» استفاده کنن. به نظر من بر همه ایرانیان واجبه که با احترام به ساحت مقدّس امام سوم شیعیان، برای حفظ آئین‌های اجدادی که پیامبر اسلام هم اونها رو «نیک و فرخنده» نامید، سفره هفت سین رو پهن کنن.
تا دیر نشده سین‌ها تونو جور کنین!

پ.ن:
29 اسفند، روز ملّی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدّق گرامی باد!