نی‌نی و راز گل سرخ

صبح یک روز زمستانی، نی‌نی رفت لب پنجره و به باغچه نگاه کرد. اما هر چه روی شاخه‌ها گشت، خبری از گل سرخ نبود.
آیا دست دیگری گل را چیده بود؟!… یا شاید هم گل سرخ قهر کرده بود؟!… شاید هم…
نی‌نی باز هم زد زیر گریه. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
نی‌نی آنقدر گریه کرد که باد دلش به حال نی‌نی سوخت. آرام نزدیک پنجره شد و گفت: «کار ما شاید نیست، شناسایی راز گل سرخ…»

نی‌نی پیش خودش فکر می‌کرد که گل سرخ برمی‌گردد. ولی باز هم نمی‌توانست جلوی گریه خودش را بگیرد. چون فقط همین یک کار را بلد بود…

Advertisements

برچسب‌ها: ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: