Archive for ژانویه 2006

در قلمرو سکوت ۶

ژانویه 27, 2006
بخش دوم: طریق
فصل هفتم: عمل
اگر افکار شما آنچه باید، باشند، مشکل زیادی با عمل خود ندارید.
به خاطر داشته باشید که برای دیگران مفید باشید.
فکر باید به عمل منجر شود. نباید تنبلی کنید، بلکه باید فعالیتی ثابت در کاری خوب داشته باشید.
(در محضر استاد)

***

قلمرو سکوت باید در نهایت به تصمیم گیری برای امروز و فردا ختم شود. این تصمیم درست خواهد بود اگر همراه آمادگی کامل باشد.
وقتی یک مشتزن وارد رینگ می‌شود تصمیم نمی‌گیرد که به چپ ضربه بزند یا راست، یا در کدام لحظه جا خالی بدهد. صدها روز تمرین و پنج سال مشت‌زنی، تصمیم گیری را خودکار کرده است.
تصمیم‌گیری ناشی از آمادگی، تعیین می‌کند تصمیم خوب است یا بد. اگر تصمیمی بگیرید و پذیرای پنج سال آینده باشید، هنگامی که سال پنجم فرا رسد، در نهایت آمادگی هستید. آن زمان هم ممکن است تصمیمی نادرست بگیرید ولی توان اصلاح آن را دارید.
تصمیم‌گیری سرسری و بدون آمادگی مثل شیر یا خط است. از شمّ خود تبعیت می‌کنید. ولی اگر شمّ شما تربیت نشده باشد چه؟ کاری جز حدس زدن می‌توانید انجام دهید؟
یک جنگجوی آزموده می‌تواند تصمیم‌گیری را به شمّ خود واگذارد، زیرا آماده است. یک جنگجوی ناآزموده نه تنها خود، بلکه دیگران را نیز زخمی می‌کند.
شمشیرباز بد، تصمیمی نادرست می‌گیرد و این تصمیم، نادرست باقی می‌ماند. شمشیرباز خوب شاید تصمیم بدی بگیرد ولی توان اصلاح آن را دارد.
ورزشکاری که در ذهن خود تصمیم می‌گیرد برنده شود، آنگاه است که به پیروزی می‌رسد. اول تصمیم می‌گیرد سپس برنده می‌شود.
***
انسان در سکوت نیاز دارد. در تنهایی یا جمع. خداوند را در سکوت بجویید. اینجاست که نیروی درون را متمرکز می‌کنیم. نیرویی که در عمل بروز می‌دهیم. نیرویی که در کوچک‌ترین کارها نشان می‌دهیم و در شدیدترین تنگناها استفاده می‌کنیم. سکوت، قبل از خلقت بود و آسمانها، بدون حتی یک کلمه گسترش یافت.
(همه چیز با سکوت آغاز می‌شود، مادر ترزا)

***

هرگاه تمرین کرده و در برابر ذهن خود قرار گیرید، پیروزید. راه مقابله با ذهن، ارتقاء خود است. وقتی خود را ارتقاء دهید از مرحله مقابله با ذهن می‌گذرید.
اگر خود را ارتقاء دهید دیگر مقابله نمی‌کنید.
تمام موانع درونی هستند. آنچه شما به عنوان مانع می‌بینید، دیگری به عنوان سرآغاز می‌بیند.
برای رویارویی با موانع دو راه داریم: مانع دیدن آنها و تسلیم شدن. یا استفاده از آنها. کسی می‌تواند بر مشکلات غلبه کند که آنها را به نفع خود تغییر دهد.
کوهنورد، صخره‌ای را در پیش رو می‌بیند. از صخره بالا می‌رود و صخره تبدیل به استراحتگاه می‌شود.
همه چیز در ارتقاء خود خلاصه می‌شود. اگر به مانع، مانند چیزی که باید بر آن غلبه کنید بنگرید، مانع خواهد ماند. اگر به مانع، مانند چیزی که به آن نیاز دارید نگاه کنید، آنگاه به استقبال آن می‌روید.

اولین بخش قلمرو سکوت، طریق عمل است که 30 دقیقه طول می‌کشد. طریق عمل، اهداف دنیوی و مادی و وظایف شما را نسبت به کار، خانواده، اجتماع و کشور به منصه ظهور می‌رساند.

ابتدا 24 ساعت گذشته را در 10 دقیقه تحلیل کنید. تمام اتفاقات را مرور کرده و نکاتی درباره آنچه می‌بایست بهتر انجام می‌شد یا تغییر می‌کرد یا به گونه‌ای دیگر انجام می‌گرفت را در دفتر روزانه خود بنویسید.

در 10 دقیقه بعد، اهداف امروز خود را مشخص کنید. امروز تمام چیزی است که دارید. دیروز گذشته است و فردا شاید هرگز نیاید. امروز همیشه مال شماست. امروز است که فردا را می‌سازد. امروز شما را به جایی می‌برد که می‌خواهید. با تغییر امروز می‌توانید دنیا را عوض کنید. امروز، هدیه‌ای است از طرف خداوند. از این روست که به آن «حال حاضر» می‌گویند.

در 10 دقیقه آخر، اهداف دراز مدت خود را تعیین و آنها را به سه قسمت تقسیم کنید: اهداف 24 ساعت بعد، اهداف 7 روز بعد و اهداف 12 ماه بعد.

هر چه شخصیت فرد والاتر باشد، از لحظات بیشتری در طول عمر خود بهره می‌برد. این‌گونه افراد هر روز را برای رسیدن به هدف دراز مدت عمر خود سپری می‌کنند. ما اغلب مانند مرغ سرکنده به این ور و آن ور می‌دویم. اغلب به هر طرف رو کرده و اهداف گوناگونی را برای گذران خود برمی‌گزینیم و رویکرد درستی برای آینده نداریم.

***
گدا از لقمه‌ای به لقمه دیگر فکر می‌کند،
کارگر از روزی به روز دیگر،
کارمند از سالی به سال دیگر می‌اندیشد،
و شاه به 10 سال دیگر،
ولی امپراطور به یک قرن می‌اندیشد.
(یک ضرب‌المثل چینی)

***
بینش بدون عمل، تخیل صرف است و عمل بدون بینش، فقط خاطره خواهد شد.

***
(در قلمرو سکوت ـ وی‌جی اسواران ـ نیما عربشاهی)

نی‌نی نان را بوسید

ژانویه 26, 2006
نی‌نی صدای زنگ در را که پشت سر هم زده می‌شد، شنید. مادرش داد زد: «نی‌نی، بدو برو درِ حیاط رو باز کن!»
نی‌نی رفت و در را باز کرد. گدای پیری را دید که لباسهای کهنه و پاره پوشیده بود. گدا دستش را به طرف نی‌نی دراز کرد و با صدای لرزانی گفت: «به من کمک کنید!»
در این وقت، صدای مادر نی‌نی از داخل خانه بلند شد که گفت: «کیه نی‌نی؟»
نی‌نی با صدای بلند و تیزی جواب داد: «گداست».
مادر گفت: «چی می‌خواد؟»
نی‌نی به گدا گفت: «مامانم میگه چی می‌خوای؟»
گدا گفت: «گرسنه‌ام، یه تیکه نون می‌خوام.»
نی‌نی داد زد: «مامان، نون می‌خواد.»
نی‌نی همچنان لرزان و وحشت‌زده به گدا خیره شده بود. مادر تکه نانی آورد و آن را به گدا داد. گدا نان را با تعظیم گرفت و به طرف دهانش برد و بوسید. بعد با کلماتی که به خوبی شنیده نمی‌شد تشکر کرد و از جلوی در خانه آهسته آهسته دور شد.
همین که مادر درِ خانه را بست، نی‌نی از او پرسید: «مامان، گدا چرا نون رو بوسید؟»
مادر گفت: «به خاطر اینکه اون را خیلی دوست داره.»
نی‌نی با تعجب گفت: «یعنی اینقدر نون رو دوست داره؟!»
مادر لبخندزنان پاسخ داد: «اگه نون نبود همه مردم از گرسنگی می‌مردن.»
نی‌نی در فکر فرو رفت. بعد به آشپزخانه رفت، تکه نانی برداشت و آن را بوسید. و در همان هنگام لرزشی به او دست داد.

وقتی بزرگ شدم، نی‌نی میشم

ژانویه 26, 2006
نی‌نی به یکی از دوستانش گفت: «وقتی بزرگ شدم، ابر می‌شم تا هر جا که دلم خواست برم.»
دوست نی‌نی گفت: «اما من باد می‌شم تا هر کجا دلم خواست تو را ببرم!»
نی‌نی گفت: «ابر نمی‌شم، ستاره می‌شم.»
– اما اگه روز بشه، تو دیگه وجود نداری!
– پس گُل میشم.
– دستی دراز میشه و تو یه لحظه تو رو می‌چینه!
– بلبل میشم.
– صیادی پیدا میشه و تو رو صید میکنه و تو قفس میندازه و تو رو می‌فرشه!
نی‌نی گیج شده بود. کمی بعد با اطمینان گفت: «اصلاً می‌دونی چیه؟! وقتی بزرگ شدم، نی‌نی می‌شم!»

بهار در قلب نی‌نی

ژانویه 24, 2006
نی‌نی در حیاط نشسته بود. خندید. احساس کرد که همه چیزهای دور و بَرَش را خیلی دوست دارد.
در این هنگام اتفاق عجیبی افتاد. درختان بی‌برگ ناگهان پر از برگهای سبز شدند. ابرهای بی حرکت کوچ کردند. و مرغ عشق که در قفس آویزانی توی ایوان خانه بود، شروع به خواندن کرد.
و گل سرخ هم برگشته بود و از روی شاخه به نی‌نی لبخند می‌زد.
نی‌نی حس کرد همه چیزهای دور و برش را دوست دارد، و قلبش لبریز از دوست داشتن است.

در قلمرو سکوت ۵

ژانویه 24, 2006
بخش دوم: طریق
فصل ششم: روند

ذهن آرام یعنی شجاعت. چونان که بتوانید بدون ترس با حقیقت و مشکلات راه مواجه شوید؛ ذهن آرام به معنی ثبات نیز هست. چونان که بتوانید مشکلاتی که در زندگی پیش می‌آید را کوچک شمرده و از نگرانی‌های مکرر اجتناب کنید که بسیاری وقت خود را صرف آن می‌کنند.
(در محضر استاد)
***

برای پرورش و نگاه‌داری حال و هوای پارسایی سکوت بیرون ـ ملاحظه لحظات خاص و رسیدن به سکوت بیشتر ـ باید پارساگونه عمل و حرکت کنید، کامل و آرام ـ از صحبت‌ها و توضیحات بی‌مورد اجتناب کنید ـ فقط زمانی که لازم است صحبت کرده و آن چه لازم است را به آرامی و با متانت بیان کنید. در انتظار سکوت ژرف باشید چونان که لحظه‌ای مقدس و گرامی است، لحظه غرق شدن در سکوت زنده خداوند.
(همه چیز با سکوت آغاز می‌شود، مادر ترزا)

***
زندگی خود را بازیافت کنید.
یک ساعت از 24 ساعت را صرف کنید تا 23 ساعت را تحت مهار خود درآورید.

***

در این 60 دقیقه، سکوت کامل و مطلق را رعایت کنید. سکوت باید مداوم باشد و اگر شکست، باید دوباره از ابتدا شروع کنید. اگر یک دقیقه صرف جواب دادن به تلفن کنید باید مجدداً آغاز کنید. در حین تمرین به موسیقی گوش نداده و تلویزیون نگاه نکنید. نخوابید. قلمرو سکوت، زمان از خود گذشتن است.
هر ساعت از روز خوب است ولی اگر ابتدای روز را با قلمرو سکوت آغاز کنید بهتر از انتهای روز است. بهترین زمان، یک ساعت پیش از طلوع یا یک ساعت پس از غروب خورشید است. این‌ها زمان آفرینش هستند، زمانی که فعالیت جسمی و ذهنی در حد اعلای خود قرار دارند.
21 روز کامل این کار را انجام دهید، با این هدف که این تمرین به عادت بدل شود. بودن در قلمرو سکوت، عادتی برای تمام عمر است.
جایی را در محل مسکونی خود به این تمرین اختصاص دهید. مهم نیست داخل یا خارج از منزل باشد. جایی باشد که اصلاً حواستان پرت نشده و کسی مزاحم شما نشود.
برای آرامش در دنیای بیرون این تمرین را انجام دهید: چشمان خود را بسته، بر خود تمرکز کرده و به هر صدایی که می‌شنوید گوش فرا دهید. صداها را در ذهن خود مجزا کنید. هر صدا را شناسایی کرده و به خود بگویید «این صدا وجود ندارد. آن را نمی‌شنوم». ممکن است صدای فرشتگان را بشنوید، با خود بگویید «آن را نمی‌شنوم». شاید صدای بچه را بشنوید، بگویید «آن را نمی‌شنوم». پس از مدتی پی می‌برید که واقعاً چیزی نمی‌شنوید.
ظاهراً آلبرت انشتین تا پنج درصد از مغز خود را استفاده کرده است. فرض کنید ما ده درصد از مغز خود را استفاده کنیم، نود درصد دیگر پوشیده از تار عنکبوت است. به دنیای خارج اجازه می‌دهیم تا در زندگی روزانه، ما را فریب دهد، زیرا ذهن ما نمی‌خواهد مورد استفاده قرار گیرد.
ذهن در هر گامِ مسیرِ تمرکز به جنگ شما خواهد آمد. چرا که تربیت نشده که گوش فرا دهد. تمام بدن یاد گرفته است تا حرف بزند. زمان معمولی تمرکزِ حواس بیش از 45 دقیقه طول نمی‌کشد. پس از آن توانایی درک ذهن از بین می‌رود.
ذهن هم مانند دیگر قسمتهای بدن در آغاز نسبت به تربیت شدن واکنش نشان می‌دهد. فردی که قبلاً تمرین نکرده ممکن است به جای شروع، توقف کند. اما اگر شروع کرد دیگر نمی‌خواهد متوقف شود.
وقتی برای اولین بار ذهن خود را تمرین می‌دهید، شما را خسته می‌کند، کاری می‌کند بخوابید. در آن زمان به نظر می‌آید که تمام کائنات علیه شما هستند.
وقتی ذهن، رهایی و آزادی‌ای را به دست آورد که از دوران کودکی تکذیب شده بود، دیگر نمی‌خواهد متوقف شود. و پیامدهای آن را می‌توانید در تمام جنبه‌های زندگی خود حس کنید.
بیشتر ما در زندگی مانند خواب‌گردها هستیم. اگر یک سوم از زندگی خود را بخوابید تنها دو سوم دیگر برای کار کردن دارید. مشکل اینجاست که وقتی فکر می‌کنید بیدارید، در حقیقت خوابید.
***
(در قلمرو سکوت ـ وی‌جی اسواران ـ نیما عربشاهی)

ژانویه 19, 2006

و این دو دست که در میان یکدیگر قرار گرفتند، مسیر تاریخ بشریت دگرگون شد…

گل سرخ هم نی‌نی رو دوست داره

ژانویه 19, 2006
هنوز زمستان بود. هوا سرد بود. نی‌نی توی اتاق نشسته بود و با اسباب‌‌بازی‌هایش سرگرم بود. بوته گل سرخ عریان در خواب زمستانی فرو رفته بود. همه جا آرام بود.
ناگهان باد زوزه کشان از میان شاخه‌های خشکیده گل سرخ به سرعت عبور کرد و خودش را به پنجره اتاق کوباند. چند بار به پنجره کوبید. نی‌نی بلند شد و پنجره را باز کرد. باد با شادی وارد اتاق شد و با دستان خنک خود صورت نی‌نی را نوازش داد.
نی‌نی گفت: «چه بوی خوبی میدی!»
باد زوزه‌ای کشید و پاسخ داد: «از پیش گل سرخ دارم میام…»
نی‌نی با عجله پرسید: «بهش گفتی که نی‌نی دوسِت داره؟»
باد گفت: «آره!…» نی‌نی اجازه نداد که ادامه بده. پرید وسط حرفهایش و گفت: «نگفت که کی برمی‌گرده؟…»
باد آرام گرفت و گفت: «هنوز تا بهار خیلی مونده!…»
نی‌نی دلگیر شد.
باد ادامه داد: «امّا گل سرخ گفت بهت بگم که اون هم تو رو دوست داره و دلش واست تنگ شده…» و زوزه کشان از پنجره بیرون پرید.
نی‌نی خیلی خوشحال شد. پشت سر باد دوید و داد زد: «اگه بازم مسیرت به خونه گل سرخ خورد، بهش بگو که نی‌نی منتظرته…»

نی‌نی گریه نکرد

ژانویه 17, 2006
زمستان بود. برف همه جا را پوشانده بود. نی‌نی از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. شاخه در خواب رفته گل سرخ زیر برف رفته بود. نی‌نی با خودش گفت: «باید شاخه رو از زیر برف بیرون بکشم، چون اگه گل سرخ برگرده و شاخه‌اش شکسته باشه، ناراحت میشه.»
نی‌نی به اطرافش نگاه کرد… کسی حواسش نبود!… یواشکی رفت تو حیاط…
نی‌نی با دستهایش کم کم برفها را کنار می‌زد تا شاخه از زیر برف سر در آورد.
نی‌نی دلش گرفته بود.
هوا خیلی سرد بود.
شاخه که از زیر برف بیرون آمد، نی‌نی بلند شد تا به داخل خانه برگردد…
ناگهان کسی صدا زد: «مرسی نی‌نی جون!…»
نی‌نی برگشت.
خودش بود!
گل سرخ بود: «من خیلی خوشحالم که دوستی مثل تو دارم…»
نی‌نی خنده کرد.
گل سرخ شروع کرد به خواندن یکی از شعرهای «شل سیلوراستاین»:
«من خوشحالم که خودم هستم
زیرا من شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلاً شبیه من نیستی
برای همین است که می‌توانیم با هم دوست باشیم
و چه خوب است دوستی دو تا…مثل ما
که اصلاً شبیه هم نیستند…»
و در حالی که غیب می‌شد، ادامه داد: «اما همدیگر را دوست دارند…»
نی‌نی این‌بار گریه نکرد. شاید چون گرم شده بود.

نی‌نی در انتظار بهار

ژانویه 16, 2006
صبح یک روز سرد زمستانی دیگر، نی‌نی پشت پنجره رفت تا ببیند که گل سرخ بهبرگشته یا نه. امّا باز هم خبری از گل سرخ نبود.
نی‌نی خاطراتش را با گل سرخ به یاد آورد. دلش برای گل سرخ تنگ شده بود.
بغض کرد.
بغضش ترکید.
و نی‌نی شروع کرد به گریه کردن. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
در همین حال ناگهان دید که گل سرخ روی شاخه نشسته.
نی‌نی تعجب کرده بود. لبخندی زد و به سمت حیاط دوید.
خودش بود. گل سرخ برگشته بود.
گل سرخ دلش به حال نی‌نی سوخته بود. آمده بود تا آرامش کند. لبخندی زد، گلبرگهایش را باز کرد و به نی‌نی گفت: «نی‌نی جون! ناراحت نباش! بهار که بیاد، منم دوباره بر میگردم.»
نی‌نی دوباره دلش گرفت. از گل سرخ پرسید: «مگه بازم می‌خوای بری؟»
گل سرخ با لبخند گفت: «آره… زمستون شده، مجبورم!… امّا ناراحت نباش بر می‌گردم.»
نی‌نی دوباره بغض کرد. از گل سرخ پرسید: «آخه چرا یهو؟ پاییز نیومده، زمستون شد؟»
گل سرخ لبخندش سرد شد. رویش را برگرداند و گفت: «پاییز و اومد و رفت! تو متوجه نشدی…»
از این حرف گل سرخ، نی‌نی بغضش ترکید و دوباره شروع کرد به گریه کردن. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
گل سرخ دوباره دلش برای نی‌نی سوخت.
گلبرگهایش را جمع کرد و به نی‌نی گفت: «گریه نکن نی‌نی جون!… بهت قول می‌دم که بعضی وقتا بیام و ببینمت…»
نی‌نی آروم شد. پرسید: «قول میدی؟»
گل سرخ با لبخند گفت: «حتماً…»
نی‌نی خندید.
گل سرخ هم خندید.
و…
نی‌نی هر چه به اطرافش نگاه کرد، خبری از گل سرخ نبود.
گل سرخ رفته بود.
شاید هم اصلاً نیامده بود!…
نی‌نی باز هم تنها شده بود و بغضش گرفته بود.
یعنی گل سرخ واقعاً مجبور بود که برود یا برای دلخوشی نی‌نی این حرفها را زده است…
در همین فکرها بود که باد بار دیگر در گوش نی‌نی گفت: «کار ما شاید نیست، شناسایی راز گل سرخ…»
نی‌نی بغض کرده بود و منتظر بود تا بار دیگر گل سرخ برای دیدنش برگردد…

نی‌نی و راز گل سرخ

ژانویه 15, 2006
صبح یک روز زمستانی، نی‌نی رفت لب پنجره و به باغچه نگاه کرد. اما هر چه روی شاخه‌ها گشت، خبری از گل سرخ نبود.
آیا دست دیگری گل را چیده بود؟!… یا شاید هم گل سرخ قهر کرده بود؟!… شاید هم…
نی‌نی باز هم زد زیر گریه. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
نی‌نی آنقدر گریه کرد که باد دلش به حال نی‌نی سوخت. آرام نزدیک پنجره شد و گفت: «کار ما شاید نیست، شناسایی راز گل سرخ…»

نی‌نی پیش خودش فکر می‌کرد که گل سرخ برمی‌گردد. ولی باز هم نمی‌توانست جلوی گریه خودش را بگیرد. چون فقط همین یک کار را بلد بود…