Archive for نوامبر 2005

پنجشنبه که بیاید…

نوامبر 27, 2005
اول دسامبر 2004 مصادف با دهم آذر ماه 1383، نخستین پّست در «بلاگ نوشت» قرار داده شد، و بدین ترتیب «بلاگ نوشت» متولد شد تا من جایی برای خودم بودن داشته باشم.
روزها و ماهها از پی هم گذشتند. شاید من، در این مدت زیاد به اینجا سر نزده باشم تا خودم باشم، شاید هر روز خودم را در آن خالی نکرده باشم، شاید…
اما من «روحم» را در کالبد «بلاگ نوشت» دمیده‌ام، همانگونه که خداوند روحش را در آدمی دمیده است. و همانگونه که مخلوق (حتی اگر سرکش باشد) برای خداوندگار عزیز است، «بلاگ نوشت» هم برایم عزیز است.

پنجشنبه که بیاید، 365 روز از این آغاز خواهد گذشت. حس این روز برای من، مثل حس روز تولد فرزند برای مادر است. بدون شک غوغایی در دلم برپا خواهد بود. من شادیم را نثار شما میکنم، و منتظر نظرات شما درباره بلاگ نوشتهایم در یکسالی که گذشت نشسته‌ام…

دوست باشید، نه عاشق

نوامبر 24, 2005
حتماً این نیایش را از زبان دکتر علی شریعتی شنیده اید که از خداوند میخواهد:
«خدایا! به هر که دوست می‌داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست‌تر می‌داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»
و در جای دیگر در تصدیق این نیایش می‌آورد: «آری، دوست داشتن از عشق برتر است، و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قلّه‌ عشقهای بلند، پائین نخواهم آورد.»
امّا آیا تاکنون از خود پرسیده‌اید که چه فرقی است بین «عاشق بودن» و «دوست داشتن»؟ و چرا «دوست داشتن» در کلام استاد معرفت از «عاشق بودن» مرتبه‌ای برتر دارد؟ بد نیست فرق این دو را از کلام خودِ شریعتی بخوانیم:

… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.
عشق در غالب دلها، در شکلها و رنگهای تقریباً مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها، برخلاف غریزه‌ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارند، می‌توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.

…عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست؟ یک «خودجوشی ذاتی» است، و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یکجانبه می‌ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق ـ که درد کوچکی نیست ـ فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند. و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانی» می‌شوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی‌ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیردست احساس و فهم می‌گریزد ـ و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می‌شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم می‌بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی «ایمان» در برابرشان باز می‌شود و…

…عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کَند و با خود به قله بلند اشراق می‌برد.
عشق زیبایی‌های دلخواه را در معشوق می‌آفریند و دوست داشتن زیبایی‌های دلخواه را در دوست می‌بیند و می‌یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق.
عشق بینایی می‌گیرد و دوست داشتن می‌دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هر چه بیشتر می‌نوشیم، سیراب‌تر می‌شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه‌تر. عشق هرچه دیرتر می‌پاید کهنه‌تر می‌شود و دوست داشتن نوتر.
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معضوق می‌کشاند، و دوست داشتن جاذبه‌ای است در دوست، که دوست را به دوست می‌برد.
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

پس: خدایا! هماره ما را دوست دار، و در دلمان دوستی بکار نه عشق.

هدیه ای برای هزاره پنجاه و دو

نوامبر 20, 2005
از کودکی همیشه دوست داشتم که مثل فیلمها و کارتونها روی تکه کاغذی، حال و روزم را بنویسم و در قعر زمین پنهان کنم تا نسلهای بعد بشر، روزی آنرا بیابند و از دنیای امروز بیشتر بدانند. امّا همیشه این واقعیت که این نوع کارها مربوط به صدها سال پیش است و امروزه باوجود این همه تکنولوژی دیگر بشر به زیرخاکیها برای یافتن گذشته خود نیاز ندارد، مرا از این کار باز میداشت.
ولی گویا آقای ژان مارک فیلیپ، راهی برای ارتباط برقرار کردن با آیندگان و گذاشتن ردپایی از خود در آینده را یافته است. وی پروژه ای با نام KEO را طراحی نموده است و قصد دارد نوشته ها و درد و دلهای انسان امروز را در قعر فضا محفوظ دارد تا اینگونه امروز را به پنجاه هزار سال دیگر متصل کند. آقای فیلیپ، طراح و مدیر پروژه فضایی KEO ـ که بعنوان پروژه قرن 21 نیز برگزیده شده است ـ این پروژه را اینگونه معرفی میکند: «KEO یک عکسبرداری از مردم قرن بیست و یکم و نوع زندگی آنان است و هر یک از افرادی که در کره زمین زندگی میکنند، میتوانند بخشی از این تصویر باشند. پیکسلهای این تصویر را انسانها تشکیل میدهند.»
در این پروژه هر کدام از انسانهای کره زمین میتوانند حداکثر در چهار صفحه (6000 کاراکتر)، هر چه میخواهد دل تنگشان را، به زبان مادری یا هر زبانی که دوست دارند، بنویسند و برای KEO بفرستند، تا در DVDهای خاصّی ثبت گردند، و همراه با ماهواره KEO به فضا پرتاب شود. این ماهواره طوری برنامه ریزی خواهد شد که پس از پنجاه هزار سال گردش به دور زمین، بار دیگر به زمین بازگردد و امانت مردم قرن 21 را به نوادگانشان تحویل دهد.
اما علاوه بر این، یکی دیگر از اهداف این پروژه این است که مردم قرن 21 را نیز از حال و روز هم باخبرتر سازد. به همین منظور، پس از فرستاده شدن ماهواره به فضا، تمامی پیامها، بدون سانسور و بصورت ناشناس در وب سایت این پروژه قرار خواهد گرفت.
گرچه در سایت KEO، تاریخ پرواز ماهواره توسط موشک آریان، آستانه سال 2006 اعلام شده است، ولی آقای فیلیپ عنوان می دارد: «می خواهیم این تاریخ را هر چه بیشتر به عقب بیاندازیم تا پیامهای بیشتری دریافت کنیم.» وی پیش بینی کرد که ماهواره در فاصله زمانی سالهای 2007 تا 2010 به فضا پرتاب شود.
شاید جالب باشد، بدانید که خاستگاه نام KEO از کجاست. تعدادی از زبان شناسان، صد زبان رایج را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده اند که سه صدای O، E، K در این زبانها قابل بیان است. از اینرو ترکیب این سه حرف، نام این پروژه جهانی شد.
تا آنجا که من متوجه شده ام، دو راه برای ارسال پیامها وجود دارد. یکی مراجعه به سایت http://www.keo.org/ و استفاده از این فرم می باشد.
و دیگری ارسال نوشته ها به نشانی
Programme KEO
BP100
75262 Paris Cedex 06 – France
می باشد. البته راه سومی هم وجود دارد، و آن هم ارسال نوشته ها به سفارت فرانسه در هر کشور میباشد. ولی بایستی توجه داشت که در صورت ارسال نوشته ها بصورت پستی، بایستی مشخصات کامل نویسنده، از جمله جنسیت، تاریخ تولد، زبان مادری، کشور و… ذکر شود.
برای کسب اطلاعات بیشتر میتوانید به وب سایت پروژه مراجعه نمائید. توضیحات پروژه به اکثر زبانها و از جمله زبان فارسی موجود می باشد، همچنین در صورتی که مترجم خوبی هم هستید، میتوانید به برگزارکنندگان در ترجمه سایر اطلاعات به زبان فارسی هم کمک کنید.

معجزه تلقین

نوامبر 17, 2005
عطاری به شهری درآمد. می گفت دارویی دارد که هر بیماری و دردی را شفا میدهد. مردی که از دردی جانکاه رنج می برد، نزد عطاری رفت و راه درمان بیماری خود را پرسید. عطار به دقت به سخنان او گوش داد و پرسشهای بسیار کرد. آنگاه قرصی به او داد و گفت: «اگر این دارو را چند روز بخوری، حتماً بهبود می یابی.»
شاگرد مرد عطار، شاهد ماجرا بود، از او پرسید: «چرا قرص را همان آغاز به او ندادی؟» این همه گوش سپردن و پرسش برای چه بود؟»
عطار گفت: «هنوز زود است از راز درمان سر در بیاوری. مردم به معجزه دارو، خوب نمی شوند. آنان به سحر اطمینان و قدرت ایمان شفا می یابند. سخنانش را شنیدم تا تردیدهایش را بیرون بریزد و آن سوالها را پرسیدم تا ایمان بیاورد و به اطمینان و اعتماد دست یابد. اگر بیمار تردیدهایش را زمین بگذارد و اعتماد و اطمینان را از زمین بردارد، اگر جرعه آبی هم بنوشد، شفا می یابد.»

آدمهای خسته و راههای بلند

نوامبر 16, 2005
مرد در جنگل گم شده بود. تا غروب راه رفته و به جایی نرسیده بود. از دور چشمش به کلبه ای افتاد. خود را به آنجا رساند. خسته و تشنه از صاحب کلبه راه شهر را پرسید. مرد نشانی شهر را داد و او را به خانه دعوت کرد و آب و نانش داد.
مرد پرسید تا شهر چه مسافتی مانده است؟ پیرمرد نگاهی به مرد خسته انداخت و گفت:
«دو کیلومتری راه است.»
همسر پیرمرد، که گفت و گوی آنان را می شنید، آهسته گفت: «راه که بسیار دورتر است، چرا راه را به او نزدیکتر نشان دادی؟» پیرمرد لبخندی زد و گفت: «مگر نمی بینی مرد خسته است. آدمهای خسته، راههای کوتاهتر را راحت تر می پیمایند. اگر به او می گفتم ده کیلومتر راه داری، بلافاصله از پا می افتاد».

دوستی ببارید تا عشق بردارید…

نوامبر 15, 2005
یکی از مولفه‌هایی که در سرنوشت ما تاثیر به سزایی دارد، افرادی هستند که در سر راه ما قرار می‌گیرند. مسیر سرنوشت ما در صورت آشنایی با آنها ممکن است با مسیری که ما از کنار آنها براحتی و بدون توجه عبور کنیم فرسنگها فاصله داشته باشد.
با فردی روبرو می‌شویم که به کمک ما نیاز دارد. او شخصی است که از ما کمی پول قرض می‌خواهد، یا می‌توانیم با اهدای کمی خون زندگیش را نجات دهیم، یا کسی است که می‌توانیم چیزی به او بیاموزیم، یا حتی شاید او طالب محبّت‌مان باشد و یا …
بسیار پیش می‌آید که قضاوتهای ما از پرداختن به این افراد جلوگیری می‌کند و وادارمان می‌کند که از کنار آنها به آسانی بگذریم.
او که حالا حالاها نمی‌تواند پولم را به من برگرداند، پس «متاسفانه همین دیروز تقریباً همین مقدار پول داشتم اما …»
این همه آدم توی این شهر است، که خیلی‌هایشان می‌روند خون می‌دهند، پس دیگر چه نیازی به خون من هست؟!…

ولی چرا وقتی می‌توانیم، نمی‌کنیم؟! شاید به این دلیل باشد که از یاد می‌بریم که همین برخوردهای ما با دیگران است که گوشه‌ای از سرنوشت‌مان را رقم می‌زند. همه می‌دانیم که برخورد صحیح کدام است. امّا چرا به این نکته توجه نمی‌کنیم که نتیجه بهتر و سرنوشت زیباتر هم در پسِ همین برخورد صحیح است؟!